نوشتههای دستهبندی شده در ‘کتابخانه’
قفسه کتاب: من، خوان دپارخا
«من، خوان دپارخا» از آن کتابهای کم حجم است که وقتی میبینی گوشهی خیابان جلوی یک کتابفروشی زیبا روی زمین و با قیمت هزار تومن رها شده، دلت قلقلک میآید که برش داری و نیم نگاهی بیاندازی و… و بعد هم یک پست دربارهاش بنویسی.
کتاب رمانیست تاریخی، مربوط به قرن هفدهم، به قلم «الیزابت بورتون دتروینیو» که در قالب اول شخص نوشته شده است. راوی کودکی سیاهپوست و نیمه آفریقایی بنام خوان دپارخا است که در اسپانیا از مادر و پدری برده بدنیا آمده و سرنوشتش بردگی است. او مادرش را که بردهی بانو امیلیا بود در پنج سالگی از دست میدهد و به دنبال آن بانو امیلیا نیز مدتی بعد در اثر طاعون میمیرد و خوان با مرگ صاحبش به نقاش بزرگ «دیگو ردریگز د سیلوای ولاسکس» به ارث میرسد.
دیهگو مرد مهربان و کم حرفی است که با همسر و دو فرزند دخترش زندگی میکند و از راه نقاشی و آموزش این هنر زندگی میگذراند. وظیفهی اصلی خوان کمک به اربابش دیهگو است ولی قلب او برای هنر نقاشی میتپد درحالیکه به عنوان یک برده حق ندارد هنرمند شود:
تازه فهمیدم چرا نمیتوانستم نقاشی یاد بگیرم و خیالم را بر بوم منتقل کنم. ناراحت شدم اما از اینکه برده به دنیا آمده بودم، عصبانی نشدم. خدا میداند از اینکه برای ارباب و خانم مفید بودم و آنها درکم میکردند چقدر خوشحال بودم! مگر آزادی چه بود؟ من مزهی آنرا در جاده چشیده بودم و میدانستم برای یک پسر سیاه پوست آزادی چقدر دردناک است. دم فرو بستم و صندوق پارچهها را از راهرو به آتلیه بردم. در آن موقع دیگر احساس آرامش میکردم. پس ارباب عمدا» از تعلیمم سرباز نزدهبود، او قانونا» نمیتوانست چنین کاری انجام دهد.
خوان در خفا به تمرین نقاشی میپردازد و هر روز بهتر و بهتر میشود. نهایتا» در اثر شایستگی و استعداد و هنرش موفق میشود آزادی و استقلال خود را بدست آورد.
در فصل آخر کتاب با عنوان سخن آخر، نویسنده توضیح میدهد که نشانههای زیادی از زندگی ولاسکس و پارخا در دست نداشته و درواقع چیز زیادی از زندگی آنها نمیدانسته است ولی با استفاده از شواهد موجود و اثرات هنری به جا مانده از آنان، از خلاقیتش بهره گرفته و داستان را توصیف کرده است. وی معتقد است: این دو نفر که از جوانی ابتدا برده و ارباب بودند با هم به کمال رسیدند و تا آخر به عنوان دو یار در کنار هم زندگی کردند.
گفتنی است که خوان دپارخا، مدل مشهورترین اثر هنری دیهگو ولاسکس نیز میباشد. مایهی تاسف است که در بعضی کشورها هنوز خرید و فروش برده رواج دارد! ولی خوان، بردهای بود که با وجود تمام محدویتها و مشقتهای رایج، خود را از بردگی به هنرمندی رساند. در آخر باید اضافه کنم، این کتاب را خانم پروین جلوهنژاد به زبان فارسی ترجمه کرده و انصافا» از عهدهی آن به خوبی برآمده است.
آن روی سکـّه (2)
قبل نوشت- در ادامه ی پست «آن روی سکـّه» ، امضای جیمز پاول در صفحه اول کتاب Derrida for Beginners:

آن روی سكـّه
نوشتن اين پست برايم سخت است. حدودا» پنج مرتبه پارگراف اول را نوشتم و پاك كردم، چون راستش نمیدانم چهجوری شروع كنم. البته همچنان كه شما درحال خواندن هستيد يعنی بنده بر اين حالت انفعالیپيروز شدم و بالاخره يك جوری از دستهگلی كه به آب دادم سخن راندهام!
ريشهی اين دسته گل زيبا شنبهی گذشته دوانيده شد! وقتی كه بنده با فراغ بال در سايت گودريدز مشغول اضافه كردن كتابهايی بودم كه اخيرا» مطالعهشان تمام شده بود و ناگهان پيامی وارد inbox ام شد از طرف جيمز:
لازم نيست كه توضيح بدهم چقدر سرم شلوغ بود و بهمين خاطر هيچ زحمتیبه خودم ندادم تا مرحمت نموده پروفايل فرستنده را چك كرده و بعد جوابش را بدهم. پيش خودم خيال كردم، يكی از دوستان كتابخوان است ديگر، ضرری ندارد جواب بدهم : هيچ خبری نيست، دارم چندتا كتاب اضافه میكنم.
پاسخ رسيد: من هم اگر بلد بودم، كتاب اضافه میكردم.
خوب دقت كنيد، همينجا مشخص است كه فرستندهی پيام قصد شوخی با بنده را داشته، وگرنه مگر میشود آدم بلد باشد برای كسی پيام بفرستد، ولی نداند چهطوری كتاب اضافه كند؟ همين شد كه بنده هم از در سخره گرفتن وارد شدم و گفتم: مگر بیسواد تشريف داری؟ آن كتابهايی را كه خواندهای اضافه كن و نظر بده؛ آنهايی را هم كه بعدا» میخواهی بخوانی در دستهی جداگانه اضافه كن!
پاسخ رسيد: دارم شوخی میكنم! اصلا» بگو ببينم چه كتابی میخوانی؟ من درحال مطالعهی كتابی راجع به تنبلی در چين هستم!
(تنبلی در چين؟! حالا كاری میكنم كه نغز دستت بيايد با كی طرف هستی!): بايد كتاب جالی باشد! من هم كتاب پرخوری در ژاپن را شروع كردهام.
- پس چرا اين كتاب را اضافه نكردهای؟ اينطور كه من میبينم داری كتاب چامسكی را میخوانی! راستی زبانشناس هستی كه اينرا میخوانی؟
(عجب انسان پر رويی!) نه خير بنده حسابداری خواندهام و حتما» میدانی كه حسابدارها چقدر پولدار هستند! البته بدم نمیآيد از زبانشناسی هم سر دربياورم.
- من واقعا» زبانشناسها را دوست دارم! ببينم كتاب دريدا را خواندهای؟
- نه خير به خودم زحمت ندادم، چون من زبانشناسها را چندان دوست ندارم.
- من يك كتاب نوشتهام به نام «دريدا برای مبتدیها»، كمدی است. مايلم يك كپی برايت بفرستم!
درست همين لحظه بود كه متوجه شدم آقای جيمز نويسنده است و در پی نام خانوادگیاش وارد پروفايلش شدم: James Powel، به نقل از نيويورك تايمز، پاول نويسندهایست كه معتقد است جهان يك شريك صامت در گفتگويی ممتد و ابديست. همانطور كه يك بيولوژیست سلولها را بررسی میكند، جيمز پاول سمبلها و نشانههاي زبان را میكاود.
دسته گل آبرو حيثيتم به چه شگرفی مقابل چشمانم روی آب شناور بود… منتهی با استناد به ضرب المثلی قديمی كه میگويد «خری رو كه از نردبون بردم بالا، همونجوری هم میآرم پايين.» آنچنان لطيف موضع عوض كردم و بحث را تغيير دادم كه اگر سازمان سيا باخبر شود، فیالفور با تشريفات و سلام و صلوات و چه و چه بنده را رئيس دپارتمان رنگعوض كردن مینمايد. محض گواه هم ذكر كنم كه صبح امروز فايل PDF كتاب Slow Love اين نويسنده برجسته را دريافت كردم، و هفتهی بعد هم كتاب Derrida for Beginners باامضای شخص پاول بدستم خواهيد رسيد. البته قرار مدارهایی برای ترجمهی كتاب هم گذاشتهايم، كه همهاش روی هواست چون اول بايد تحقيق كنم ببينم ترجمهشان در بازار موجود نباشد.
نتيجه از اين همه روده درازی چه میتواند باشد؟ بی جهت نيست كه جواب سلام واجب است، شايد ته يكي از اين عليكها كتابی، دفتری، پولی، خدا را چه ديديد همسفری چيزی گيرتان بيايد و زندگیتان زير و رو شود!
قفسه كتاب: عشق و زندگی
مدتی است هيچ مطلبی راجع به كتابهايی كه مطالعه كردهام ننوشتهام. كتابی كه به تازگی تمامش كردم فرصت مناسبی است كه گذری بر دستهی كتابخانه داشته باشيم: «عشق و زندگی – درمان بيماریهای روحی و جسمی با عشق و مهرورزی» نوشتهی دكتر دين ارنيش، ترجمهی ابولقاسم پوزش.
اين كتاب بر اساس اين انديشهی ساده ولی پرمعنا بنا شده است: بقای ما، به عنوان فرد، جامعه، كشور، فرهنگ و حتی نوع، به نيروی شفا بخش عشق، مهر ورزی و ارتباط بستگی دارد؛ چه ارتباط جسمی و چه ارتباط روحی و احساسی.
دكتر دين ارنيش (Dean Ornish)، استاد پزشكی بالينی دانشكدهی پزشكی دانشگاه كاليفرنيا، و بنيانگزار مركز پزشكی تكميلی همان دانشكده، پزشك و استاد مركز پزشكی پسيفيك در كاليفرنيا، دارای كرسی بوكزبام در طب پيشگيري از موسسه تحقيقاتی غيرانتفاعی سوساليتوی كاليفرنيا است كه خود او اين موسسه را در سال 1984 تاسيس كرده است. وی در بيست سال گذشته نوعی از تحقيقات بالينی را هدايت كرده كه برای اولين بار نشان میدهد تغييرات جامع در روش زندگی ممكن است موجب بازسازي سلامت قلب، حتی بيماری حاد كرنر قلب بدون استفاده از دارو يا عمل جراحی شود و در همين زمينه چهار كتاب پرفروش به چاپ رسانده است.
او در قسمتی از مقدمه مینويسد: تا آنجا كه میدانم در علم پزشكی، عامل ديگری را به غير از رژيم غذايی، سيگار، ورزش، فشار عصبی، عوامل ارثی، دارو و جراحی، بر كيفيت زندگی و بروز بيماریها و مرگ زودهنگام به هر علت، موثر نمیداند… عشق و مهرورزی ريشهی تمام عواملی است كه سبب بيماری و تندرستی، غم و شادی، و رنج و التيام میگردد.
فصل دوم اين كتاب با عنوان «مبنای علمی نيروی شفا بخش مهرورزی» به ارائهی مبنای علمی نيروی شفا بخش عشق، اجتماع و ارتباط عاطفی میپردازد و شماری از انبوه مطالعات انجام شده را با نتايج و دلايل و ارجاعات معتبر ذكر میكند. برای مثال اين نمونه از تحقيقات دانشگاه هاروارد را درنظر بگيريد. در اوايل دههی 1950 تعداد 126 دانشجوی سالم دانشگاه هاروارد بصورت تصادفی انتخاب شدند و به آنها فرمهايی براي تكميل داده شد كه احساس آنان را نسبت به والدينشان سنجش میكرد. در اين آزمون از آنها خواستند رابطهی خود را با پدر و مادرشان با انتخاب يكی از چهار گزينهی «خيلی نزديك – گرم و دوستانه – قابل تحمل – تيره و سرد» بيان كنند. 35 سال بعد پروندهی پزشكی اين دانشجويان را گرفته و مسائل پزشكی و روانی آنها را در اين مدت بررسی كردند. نتيجه كاملا» شگفتآور بود! 91% آنها كه 35 سال قبل فكر میكردند از رابطهی گرم و صميمانه با مادر بیبهرهاند در ميانسالی به بيماریهای وخيم شناخته شده (بيماریهای قلبی-عروقی، فشار خون بالا، زخم اثنیعشر و اعتياد به الكل) مبتلا بودند. درحاليكه فقط 45% افرادی كه معتقد بودند رابطهی گرمی با مادرشان دارند از اين بيماریها رنج میبردند. همچنين 82% افرادی كه رابطه كمتری با پدرشان داشتند درميانسالی دچار بيماریهای شناخته شده بودند، درمقابل فقط 50% درصد دانشجويانی كه رابطهی گرمی با پدرشان داشتند بيماری شناخته شده داشتند.
ارنيش، در ادامهی صدها تحقيقاتی كه برای اثبات ادعايش ذكر میكند، گريزی به داستان خود میزند و از افسردگی و آشفتگی آخرين سالهای دوران نوجوانیاش میگويد و گزينههای نادرستی كه برای سركوبی عواطفش انتخاب میكند. او میگويد در چهلمين سالگرد تولدش به اين عقيده میرسد كه ديگر نمیتواند به شيوهی پيشين ادامه دهد و به خود بگويد «شايد اگر موفقيتهای بيشتری داشته باشم خوشبختتر شوم.» چون ممكن است روزنامهها تيتر بزنند «نويسندهی كتاب استرس، رژيم غذايی و قلب، به رغم رژيم غذايی عالی دچار سكتهی قلبی شد!». از اينرو بدنبال ايدهی عشق و مهرورزی میرود.
آمازون در اين باره مینويسد: ارنيش، پس از قرار گرفتن در ردهی پرفروشترينها با كتابهايی دررابطه با كاهش استرس و اصلاح رژيم غذايی و معكوس كردن تاثيرات بيماریهای قلب فيزيكی، اينبار به سراغ «بيماریهای قلب عاطفی و روانی» رفته و دارويی كه پيشنهاد میكند از جنس «عشق و مهرورزی» است. ارنيش معتقد است كه مهربانی و عطوفت برای سلامتی اهميت ويژهای دارد و يافتههای تحقيقاتی به همراه شواهد داستانگونهی آزمايشگاهی حاكی از همين امر است.
تكهای از واقعيت
واقعيت ارتباط:
آنچه میگوييد (كلمات) 7 % ،
نحوهی گفتنتان (تن، اوج، زيري و بمي، و ريتم صدا) 38 % ،
زبان بدن (شكل و فرم چهره، حالت صورت، طرز ايستادن و صحبت كردن و تكان دادن دستها و ساير اندامها) 55 % ، اهميت دارد.
منبع: Louder Than Words: Non-verbal Communication نوشته A. Barbour .

نگارش كتاب در سی روز
National Novel Writing Month يك روش جالب برای نوشتن كتاب است. افرادی كه در اين وبسايت عضو میشوند از ابتدای نوامبر با هدف نگارش كتاب يا رمانی 175 صفحهای ( 50000 كلمهاي) تا نيمه شب سیام نوامبر شروع به نوشتن میكنند.
NaNoWriMo يك برنامهی نگارشی برای كليه ی افرادی است كه به فكر نوشتن كتاب بودهاند ولی گذر زمان و مشغلههای زندگی روزمره باعث فراموشی اين هدف يا ترس از اجرای آن شده است.
بخاطر محدوديتی كه در ميزان نوشتن درنظر گرفته شده است (50000 كلمه)، تنها چيزی كه در NaNoWriMo اهميت دارد «محصول نهايي» است. اين روش شما را مجبور میكند تا انتظاراتتان را كاهش دهيد، كمی ريسكپذير باشيد و در هرصورت بنويسيد.
در اين روش، هيچ اشتباهی از شما سر نمیزند! ممكن است دهها صفحه مطالب بدردنخور بنويسيد كه اتفاقا خيلی خوب است! همينكه شما وادار به نوشتن میشويد، به خود اجازهی اشتباه كردن هم میدهيد. فقط قرار است بنويسيد و خلق كنيد.
همانطور كه ماه نوامبر را به نوشتن سپری می كنيد، اين حس آرامش كه كل شركتكنندگان و اعضای NaNoWriMo نيز درحال نوشتن و لذت بردن از خلق كتاب جديد خود هستند به شما انگيزه میدهد كه بيشتر بنويسيد.
بنابرين:
هدف چيست؟ نگارش كتاب پنجاه هزار كلمهای از ابتدا تا انتها در طول يك ماه.
توسط چه كسی؟ شما! تنها بنويسيد و از لذت نوشتن كتابی هرچند خنده دار يا افتضاح سرمست شويد.
چرا؟ به هزار و يك دليل! برای شركت در يك هنر گروهی جالب، نوشتن بیآنكه نگران كيفيت باشيد، افزايش اعتماد به نفستان با خلق اثری تنها در يك ماه…
كی؟ میتونيد همين الان در اين سايت حسابی باز كنيد. شروع نگارش از ابتدای نوامبر است و سی روز فرصت داريد تا كتاب 50000 كلمهای خود را تا نيمه شب سی نوامبر بنويسيد و هر روز تعداد كلماتی را كه نوشتهايد در حساب كاربریتان وارد كنيد.
من كه بی صبرانه منتظر اول نوامبر 2009 هستم (اين هم حساب كاربریام) تا نوشتن كتابم را شروع كنم و هر روز مدتها به طرح اوليه فكر میكنم و از همين الان مشتاقانه خودم را در روز نيمه شب سی نوامبر درحالی تصور میكنم كه كلمهی «پايان» را آخر نوشتههايم تايپ میكنم. توصيهام اين است كه شما هم اراده كنيد و به جمع صدهاهزارنفری NaNoWirMo ها بپيونديد تا يكبار برای هميشه به رويای نوشتن كتابی كه مدتهاست در سر میپرورانيد جامه عمل بپوشانيد.
تندخوانى
بعد از جنگ جهانى دوم، تجربه به انسان آموخت که چشم و ذهن او اين قابليت را دارد تا با تمرين به حدى برسد که با سرعت بالا فرآيند ديدن و تشخيص را انجام دهد. ماجر از اين قرار بود که در جنگ جهانى دوم متوجه شدند که بعضى خلبانها اهداف مورد نظر را به خوبى تشخيص نمىدهند. علت، سرعت بالاى هواپيما و کندى تجزيه و تحليل ذهن و چشم بود. به همين منظور دستگاهى طراحى شد که تصاويرى مانند کاميون، چادر، ساختمان و غيره را به صورت آرام، جهت تشخيص به اين خلبانان نشان مىداد. سپس به تدريج سرعت را افزايش مىدادند تا جايى که آنها بر اثر تمرين توانستند تصاوير را با سرعت بسيار زياد تشخيص دهند.
در همان زمان چشمپزشکى فرانسوى به ذهنش خطور کرد که بهمينصورت مىتوان با سرعت بالاترى کلمات را تشخيص داد. يعنى يا کلمات با سرعت بيشترى از مقابل چشم، و يا چشم با سرعت بيشترى از روى کلمات عبور کند. که با تکرار اين عمل هم چشم سرعت ديدى بالاتر، و هم ذهن سرعت ادراک بالا ترى خواهد يافت. و بدين شکل مبحث تندخوانى از هاوارد شروع و در سراسر دنيا گسترش يافت.
تندخوانى فوايد بسيار زيادى دارد و کسانى که اين تکنيک را مىآموزند قابليتهاى خواندن خود را به طور چشمگيرى افزايش داده، با سرعت بيشترى مطالعه کرده و در زمان کمترى مطالب بيشترى را خوانده و فرا مىگيرند.
درمقابل، کندخوانى هفت دليل عمده دارد:
1) کلمه خواني: تايپيستها متن را بصورت کلمه کلمه خوانده و تايپ مىکنند. از يک تايپيست به محض اتمام کارش سوال کنيد تا ببينيد چه مقدار از متن را فهميده و به ياد مىآورد!
2) بلندخواني: سيستم گفتارى ما محدوديتهايى دارد که افزايش سرعت را بيش از حدى معلوم اجازه نمىدهد. بعلاوه، با بلندخوانى ابتدا چشم جمله را مىبيند، بعد دهان تکرار مىکند، تا گوش آنرا بشنود، و به مغز انتقال دهد!
3) لبخواني: اين عمل نيز به طريقى مشابه سرعت مطالعه را کاهش مىدهد.
4) برگشت غير ارادى چشم به عقب: گاهى براى مثال 12 کلمه مىخوانيد ولى ناگهان چشم 5 کلمه به عقب برمىگردد که چارهى آن استفاده ازانگشت يا خط بر است.
5) سرگردانى چشم بين خطوط: در اثر گم کردن خط مورد نظر رخ مىدهد.
6) مکث طولانى چشم بر کلمات: دروقع دلايل قبل منجر به اين مکث مىگردد.
7) محدوديت حوزهى ديد: به اين معنا که در حالت عادى با نگاه به متن چند کلمه را مىتوانيد ببينيد و درک کنيد. افزايش حوزهى ديد براى تندخوانى امرى حياتى محسوب مىشود.
اگر علاقمند به افزايش سرعت مطالعهتان هستيد، مطالعهى کتاب چگونه ذهن برتر داشته باشيم، گردآورى مهدى امينى و 57 درس براي تقويت حافظه، ترجمه و تاليف عبدالکريم قريب را به شما توصيه مىکنم.
قفسه كتاب تير88
اگر اطلاعات، پول رايج در دموكراسى و مردمسالارى باشد آنگاه كتابخانهها، بانكهاى دموكراسى هستند. – وندل فورد (سياستمدار آمريكايى حزب دموكرات)
هفتهى گذشته، در پاسخ به سوال دوست عزيزم، که با مشاهده چشمهاى پف کرده و چهرهى نزارم در اولين ساعات روز پرسيده بود شبها چه ساعتى مىخوابم، گفتم: بستگى دارد به کتابى که مىخوانم. اگر خسته کننده يا خيلى معمولى باشد، ساعت 12 الى يک بامداد، ولى اگر جذاب باشد، 4 صبح!
يادم مىآيد، قرنها پيش، با پايان مدرسه يا دانشگاه، و شروع تابستان و اوقات فراغت، خودم را روزها و شبها حبس مىکردم و هرچه به دستم مىرسيد مىخواندم. خردادماه امسال تصميم گرفتم محض خاطر زنده کردن خاطرات سالهاى جوانى دست کم نيمى از فصل فراغت را (که مدت 2 سال است رنگ و بويى از فراغت و تسکين خاطر نداشته) طبق رويهى ايام خوش جوانى کجايى که يادت به خير بگذرانم. البته فرصت کتابخوانى چندانى نداشتم و اکثرا مطالعه طولانى مدت مختص عصر چهارشنبه، و روزهاى پنجشنبه و جمعه مىشود. با اين حال، حاصل تجديد خاطرات در تيرماه گذشته، ليستى حاوى 15 کتاب است که در مقايسه با ماههاى قبل رشدى حدود سه برابر پيدا کرده است. بنابرين سرانهى مطالعه تيرماه هم به لحاظ کمى، و هم به لحاظ کيفى سطح نسبتا مطلوبى دارد و به استثناى دو سه کتاب که به نظرم حرف خاصى براى گفتن نداشت، از مطالعهى اکثر کتابها راضى ام و مطالعهى چندتايى را از موهبتها مىدانم:
| نام کتاب | امتياز 10 – 1 |
| 1. آيا تو آن گمشدهام هستي؟ – باربارا دى آنجليس | 10 |
| 2. چراغها را من خاموش مىکنم – زويا پيرزاد | 5 |
| 3. هيچوقت براى شادى دير نيست – موريل جيمز | 1 |
| 4. براى هر مشکلى راه حلى معنوى وجود دارد – وين داير | 6 |
| 5. پرى فراموشي – فرشته احمدی | 2 |
| 6. شما که غريبه نيستيد – هوشنگ مرادى کرمانى | 7 |
| 7. پيامى در بطري – نيکلاس اسپارکس | 4 |
| 8. سپيدهى ايراني – اميرحسين چهل تن | 4 |
| 9. کلود ولگرد – ويکتور هوگو | 2 |
| 10. خانهى مخروبه – احمد عميدي | 1 |
| 11. حرکت انسانم آرزوست – سوزانا تامارو | 7 |
| 12. هدايايى از آيکيس – وين داير | 3 |
| 13. پيرمرد و دريا – همينگوی | 2 |
| 14. برج – جيمز گراهام بالارد | 7 |
| 15. عادت میكنيم – زويا پيرزاد | 4 |
اگر احيانا عده ای از يا همهی كتابهای بالا را مطالعه كردهايد، توجه داشتهباشيد امتيازها علمی نيست و جنبهی سليقهی شخصی دارد. اگر هم تصميم داريد با توجه به نظر من انتخاب كنيد، لطفا در صورت نپسنديدن كتاب مراتب انصاف را رعايت كنيد!
حركت انسانم آرزوست
مدتهاست سوزانا تامارو دفتر خاطراتش را بدون وقفه مینگارد. اما تنها به ترغيب مجله هفتگی خانواده مسيحی در پاييز 1996 تصميم گرفت تا با روش گفتگويی به صورت نامه با عموم گسترده خوانندگان به گونهای خيالی از طريق دوستی آفريقايی، بنام ماتيلدا، كه گيرندهی چهل و نه نامه بود، ارتباط برقرار كند. با اتمام نامهها به واقعيتی شگفت آور در مجموع آن میرسيم! مجموع نامهها در كتابی هماهنگ و يكپارچه به نام «حركت انسانم آرزوست» جمع آوری شده كه ترجمهی متن ايتاليايی آن را خانم ناديا معاونی انجام داده و توسط انتشارات نيلوفر به چاپ رسيده است.
…يك هفته بيشتر نگذشته كه دوستی به سراغم آمد، چند روز از سی سالگیاش گذشته بود و حالت سردرگمی داشت. از من پرسيد: تمام آنچه را كه میخواستم به دست آوردهام، كارم رضايت خاطر مرا فراهم كرده است، خانهی قشنگی دارم و همسری كه دوستش دارم و ماشين دلخواهم را خريده ام. همهی اينها را دارم اما با وجود همهی اينها احساس میكنم كاملا خالیام. تنها چيزی كه میخواهم اين است كه لگدی به همه چيز بزنم و از زندگیام محو شوم حتی اگر خودم آنرا ساخته باشم و برای ساختنش هم زحمت زيادی كشيده باشم. فكر میكنی بايد از روانشناس كمك بگيرم؟
میدانی چه جوابی بهش دادم؟ كه روانشناس را ول كند و كفش كوهش را از كمد درآورد. بهش گفتم: اولين تعطيلات آفتابی آخر هفته كولهپشتی را بر میداری و میروی تا تنهايی در كوه قدم بزنی. كمی بالا برو و همانطور كه بالا میروی به اطرافت نگاه كن، به جوانههای روی درختان و علفهای تازهای كه زير علف قبلی سر بر میآورد نگاه كن. به آوای پرندگان، صدای آبشارهايی كه از بالای شاخ و برگها جاری می شوند، به صدای روح بخش نسيم گوش بده و رايحهای را كه با خود بوی بهار میآورد بو بكش. هنگام سحر از پناهگاه يا چادر بيرون بيا و ببين چطور ستارگان جای خود را به خورشيد میدهند و روشنايی تازهی روز اطرافش را نوازش میكند و همه چيز را بار ديگر زنده میكند.
دوستم پرسيد: خوب بعدش؟
جواب دادم: همين و بس
نوميد به نظر میرسيد: میدانم كه اين اتفاقات در بهار رخ میدهد ولی حتما لازم نيست كه بروم و آنها را ببينم.
با تمام شدن حرفهايم او با چهرهای گرفته همانطور كه آمده بود رفت.
سرگشته راه حق
بعد از يک هفته، بالاخره مطالعه کتاب «سرگشته راه حق» اثر «نيکوس کازانتزاکيس» را تمام کردم. با آنکه چندان طرفدار ادبيات کلاسيک نيستم، و لحن خشک و توصيفهاى يکنواخت اين ادبيات نظرم را جلب نمىکند، از مطالعه اين کتاب لذت بردم زيرا اولا سرگذشت قديس فرانسوآ به نوبهى خود داستانى زيباست و در ثانى مترجم، خانم منير جزنى به زيبايى از عهده ترجمه ايتاليايى آن برآمده است.
پدرلئو، کشيشى دست پروردهى قديس فرانسوا، شبى در حال مطالعه پشت سر خود وجود کسى را حس مىکند، سر برگردانده و فرانسوآ را کنار آتش مىبيند و با فرياد از او مىپرسد: «پدر فرانسوآ، آيا از بهشت بيرون آمدهاى؟» فرانسوآ جواب مىدهد: «سردم است و گرسنهام، مکانى جستجو مىکنم تا بتوانم سرم را زمينبگذارم.» و ناپديد مىشود. پدر لئو اين را نشانهاى از سوى خداوند مىپندارد که: فرانسوآ روى زمين سرگردان است، نه آتش دارد، نه مکان، براى او خانهاى بساز. بهمين سبب وى قلم برداشته و نگارش اعمال و کردار قديس فرانسوآ را آغاز مىنمايد.
وى داستان را از ملاقات نيمهشب خود با فرانسوآ در شهر اسيز ايتاليا، آنهنگام که خود گدايى گرسنه بوده و فرانسوآى ثروتمند در حال مىگسارى و آوازه خوانى، شروع مىکند. در ادامه از روستاهاى اين کشور، جادههاى آفتابى و سوزان، زير باران جنگلها، شهرهاى قرون وسطايى و کليساها عبورکرده، به شهر رم، درياها و ارض مقدس سفر نموده و سرانجام به زادگاه فرانسوآ، مکانى که آنرا سخت دوست مىداشت ولى به آن وابستگى نداشت زيرا همه وجودش را نثار عشق به خدا کرده بود، باز مىگردد.
اسقف از تخت پايين آمد درحالى که در چشمهايش اشک حلقه زده بود، قبايش را بيرون آورد و بدن برهنه فرانسوآ را پوشاند، با آهنگى مغموم و محزون گفت: فرزندم، چرا چنين کردى. آيا جلو مردم خجالت نمىکشي؟
فرانسوآ با فروتنى پاسخ داد: نه، پدر بسيار محترم، من فقط از خدا خجالت مىکشم. مرا ببخش!
آنگاه خطاب به شخصيتها و به جمعيت گفت: اى برادران! تا امروز من پيير برناردون را پدرم مىخواندم، اما از اين پس ديگر نخواهم گفت «پدرم پيير برناردون» بلکه مىگويم: پدرم، خدايى که در آسمانهاست و بدينگونه رشتهاى را که پيوند من با زمين بود قطع مىکنم و بسوى آسمان مىشتابم که آسمان جايگاه راستين من است. برادران اين است آنچه خدا به من امر کرده. اين است ديوانگى تازه!
فرانسوآ براي سه اصل عشق مطلق، فقر مطلق و سادگي مطلق اهميت بسيارى قائل بود. او و پيروانش جبهاى خاکسترى مىپوشيدند، طنابى به کمر مىبستند، پاى برهنه راه مىرفتند، همواره گرسنه بوده و تنها از راه گدايى شکم خود را سير مىکردند. اما در ادامه راه يکى از پيروان، سر رشته را از دست فرانسوآ خارج نموده و به جاى وى راهبرى فرقه را با قوانينى کاملا مخالف اصول اساسى فرانسوآ به پيش ميراند. تا جايى که برادران قديمى نيز همراه با بنيانگذار فرقه، گروه را ترک کرده و هرکدام راه ديگرى در پيش مىگيرند.
در مورد قديس فرانسوآ در ويکىپديا نوشته شده که وى در 1181 يا 1182 متولد و 1226 وفات يافته و بنيانگذار نظام سائلان صغرى، مشهور به فرقه فرانسيس مقدس است. بعلاوه، سيزدهمين شهر پرجمعيت امريکا واقع در ايالت کالفرنيا نيز به سبب بزرگداشت اين قديس، شهر سن فرانسيسکو نام گرفت.

