نوشتههای دستهبندی شده در ‘داستانک’
نگهدارم آن است که من مىدانم
از اينهمه جر و بحث خسته مىشوم، کفشهايم را مىکنم و بدون تعويض لباس، روى زمين دراز مىکشم. چشمهايم را مىبندم، بين نوارهاى ذهنىام دنبال خاطرهى دلنشين مىگردم تا جايگزين ناجوانمردىهايى که امروز ديدم کنم. خيالم برمىگردد به آندور دورها، وقتى مىنشستم کنار دستش و چشم مىدوختم به دهانش و سراپا گوش مىشدم تا حتى يک کلمه از قصههايش را هم دست ندهم. گوشهايم را تيز مىکنم بلکه بشنوم کدام حکايت را تعريف مىکند:
لباس درويشىاش را پوشيد و راهافتاد. (فکر کنم حکايت سليم جواهر فروش است) هوا تاريک بود، ولى از دور کورسويى ديد و به طرف آن حرکت کرد. فرياد زد «ياحق! ميهمان نمىخواهى؟» پاسخ آمد «بيا تو درويش، ميهمان حبيب خداست». وارد شد، کشکول گدايىاش را کنارى گذاشت و روبروى صاحبخانهى خسته ولى خوشرو نشست. (شايد حکايت راه و بيراه باشد؟) مرد مختصر غذايى داشت، همانرا قسمت کرد و گفت «بيا اى درويش، از تمام دار و ندارم همين چند لقمه مانده که آنرا هم تقديم تو مىکنم. خدا بزرگ است.»
شاه عباس لقمهاى برداشت (خودش است! حکايت شبگردىهاى شاه عباس!) و پرسيد «دلخستهاى مرد. چه شده؟» مرد آهى کشيد و پاسخ داد: «حکايتش دراز است.» «مىشنويم، بسم الله» «دو شريک بوديم و دو دوست. کار و بار دوست بالا گرفت و درمدت کوتاهى صاحب مکنت شد. از او پرسيدم چهکردى؟ مرا باخبر کن بلکه فضل الهى شاملم شود و سرمايهاى بهم بزنم. گفت هرچه داشتم فروختم و نعل اسب خريدم و به اصفهان سفر کردم، کارم گرفت و اين سرمايه نصيبم شد. من ِ ساده دل ِ خوش باور تمام دار و ندارم را مبدل به هزاران نعل اسب کردم و آمدم به اصفهان. امروز سومين روزى بود که مردم شهر با استهزاء مرا نشان هم مىدهند و به نعلفروشىام مىخندند. آخر کيست که نعل اسب بخرد؟»
شاه عباس لبخندى زد و پرسيد «اگر فردا شاه دستور بدهد کل سپاهش نعل اسبهايشان را عوض کنند چه؟» «تو هم مرا ريشخند کن، مانعى ندارد، درويش چه فرقى با عوام مىکند؟»
صبح فردا شاه دستور داد کل سپاه نعل اسبها را نو کنند تا شاه از همگى سان ببيند و پاداش دهد. سواره نظامها پشت حجرهى نعلفروش صف مىکشند و تمام نعلها را مىخرند به نحوى که هنوز نيمى از لشکر نعلدار نشده، دارايى نعلفروش تمام مىشود. پس از چند روز شاه دومرتبه با لباس درويشانهاش…
(صداى تلفن نوار ذهنىام را پاره مىکند، آنقدر اهميت نمىدهم تا نفسش بند مىآيد و ساکت مىشود. از ذات اقدس ملوکانه پوزش مىطلبم که مخلّ گردش شباهنگامشان شدهام، تقصير عوام است که بىموقع تلفن بدست مىگيرند و ملاحظه سرشان نمىشود) پدربزگم ادامه مىدهد:
پس از چند روز شاه دومرتبه با لباس مبدل به همان حجره سر زد. «ياحق!» «بيا تو درويش!» شاه با چهرهاى متفاوت روبرو شد. مرد از خوراکش به درويش تعارف کرد و درپاسخ به سوال او گفت «حکايتش که طولانيست، همينقدر بگويم که از سر عناد به شريکم گفتم براى نعلفروشى به اصفهان بيايد، دست برقضاء پيشنهادم باعث شد بجاى فقر، مکنت به او روى آورد. اين شد که تمام سرمايهام را که صدها برابر رفيقم بود فروختم و نعل خريدم و راهى اين شهر شدم، گويا نيمى از سپاه شاهعباس هنوز نعل نو بدست نياوردهاند!» شاه لبخندى زد و گفت «اگر ورق برگردد و شاه امر کند همگى نعلها را پس بياورند چه؟» «زبان به دهن بگير! اين چه نفوسى است؟ خودت را مسخره کردهاى يا مرا؟ روزد اين حجره را ترک کن!»
شاه عباس که بخوبى از بدذاتى اين رفيق خبر داشت، صبح فردا دستور مىدهد همگى نعلها را پس دهند والا توبيخ خواهند شد. سپاهيان دوباره مقابل حجرهى قبلى جمع مىشوند و نعلها را مقابل فروشنده مىريزند و در پاسخ به قسمها و التماسهايى که مىکرد و مىگفت فروشندهى اين نعلها نيست، پول خود را از او پس مىگيرند.
دخترم! خدا روزى نادانان چنان سازد که صد دانا در آن حيران بمانند!
نوار ذهنى به پايان مىرسد. همراهش خستگى و کلافگى من هم رنگ مىبازد. شايد آقاى مدير خيال مىکند از من مىدزدد و بجيب فرو مىکند بىآنکه آب از آب تکان بخورد، ولى «گر نگهدار من آن است که من مىدانم/شيشه را دربغل سنگ نگه مىدارد»
…..~> مُخترع!
حکايت کردهاند که روزى حاکم شهر از همنشينهايش خواست تا هرکه هر غذايى بلد است بپزد، دستورالعملش را بنويسد و به او بدهد چون درنظر دارد يک کتاب آشپزى تاليف کند تا بدرد همگان بخورد. هرکه هرچه مىدانست نوشت تا نوبت به يک شخص عادى رسيد. او دهان باز کرد و گفت: «من غذاى تازهاى اختراع کردهام! سير و عسل را باهم قاطى کنيد و بپزيد.»
حاکم با شنيدن اين اختراع، دستور داد مرد را به صرف صبحانه دعوت کنند. آشپزها کاسهاى سير و عسل پخته، مقابل او گذاشتند و همگى همراه حاکم خيره خيره به مرد چشم دوختند. مرد قاشقى بدهان گذاشت، حالش منقلب شد و دست از خوردن کشيد.
حاکم پرسيد: «مگر اين غذا را خودت اختراع نکردهبودى؟ چه شد که چهرهات در هم رفت؟»
مرد جواب داد: «چرا! اختراع کردهبودم، ولى تجربه نکردهبودم.»
نتيجه؟ اگر آدرس را نمىدانيد، اگر اسم خيابانى را که رهگذر مفلوک از همهجا بيخبرى مثل من از شما مىپرسد تا به حال به گوشتان نخورده است، اگر اصلا» بچهى آن محل نيستيد و از بخت بد رهگذر مفلوکى مثل من اين اولين باريست که در آن محل حضور پيدا کردهايد، شما را به همهى مقدسات قسم، يک سيلى محکم در گوش رهگذر مفلوک بنوازيد ولى از خير اختراع آدرس و مسير بگذريد. قسم به شمس و قمر و ليل و نهار، خدا را خوش نمىآيد شاهکارترين اختراعاتتان درست در زمان و مکانى به ذهن مبارک خطور کند که رهگذر مفلوکى مثل من در همان زمان و مکان سرگردان شده است.
خبرنامه
قبل نوشت: امروز از نويسندهی محبوبم، اندرو متيوس، خبرنامهای دريافت كردم كه حيفم آمد با شما درميان نگذارم. متن زير ترجمهی اين خبرنامه و كاريكاتور، از نقاشيهای خود اندرومتيوس است.
يكي از دوستانم به نام آدن كه ضمن سفر دور دنيا با دوچرخه، مدتی در يك قريهی آفريقای غربی سكونت داشت و به افراد آنجا كمك ميكرد تا يك دكان نانوايی بسازند تعريف میكند:
چندماه طول كشيد تا نانوايي را بسازيم. تمام آجرها را از خاكريزهای خرابشدهی اطراف ساختيم. هر روز بچههای قريه برای كمك به ما حاضر میشدند. هيچيك از بچهها كفش نداشت ولی يك بچهی شاد كوچك، حدودا» ده ساله بود كه هميشه يك لنگه جوراب به پا میكرد. من اسمش را گذاشته بودم «تكجورابی».
يك روز بالآخره كنجكاویام شدت گرفت و به او گفتم: هی، تكجورابی! بگو ببينم دليل اينكه هميشه همين يك جوراب را میپوشی چيست؟
تكجورابی با افتخار جواب داد: مادرم هر شب اين را برايم میشويد و من هم هر روز میپوشمش!
گفتم: خب درست، ولی چرا همينيكی را میپوشی؟
به نظر از سوال ابلهانهام حيرت كرد، بعد لبخند گشادی زد و گفت: چون فقط همينيكی را دارم!
خلاصهی كلام: شادی برخواسته از تمركز بر داشتههاست، نه نداشتهها.
فراموشی
- فراموشی بد درديه.
دستش را گذاشت روی زانويش و درحال بلند شدن از روی پله اضافه كرد: ولی نه به اندازهی پيری.
گفتم: خب، پيری باعث فراموشی میشه.
عميق به چشمهايم نگاه كرد و گفت: من پيرم. خيلی وقته پير شدم. از وقتی بچهها بدنيا آمدن، شروع كردم به پير شدن. هر يكساعتی كه سر مريض رو بالش گذاشتن، از عمرم هفتاد سال رفت. هر روزی كه درد و غم داشتن، يه دسته از موهای سرم سفيد شد. رفته رفته كمر من به همون اندازهای كه اونها قد كشيدن، خميده شد. با بزرگتر شدنشون، منم پيرتر شدم. خيلی وقته كه پير شدم. ولی تك تك ساعتها و لحظههايی رو كه باهاشون سر كردم يادمه. دستهايی كه باهاشون لقمه میگرفتم و بعد فوت میكردم تا وقتي دهنشون میگذارم نسوزن، حالا میلرزه. چشمهایی كه شب رو تا صبح يك لحظه هم پلك نمیزدن تا مبادا درجهی تبشون بالاتر بره، حالا ديگه كمسو شده. پاهایی كه عمری دنبالشون میدوئيد تا نكنه بخورن زمين يا انگشت كنن تو سوراخ برق، حالا از كار افتاده. من تمام لقمهها و بیخوابیها و دوئيدنهام مثل آينه جلوی چشممه. تكتكشون رو هر روز با جزئيات مرور میكنم، چون منو ياد بچههام ميندازن. ولی اونا …
قطرهی اشكی از چشمهاش سرازير شد: فراموشی و پيری هردو بد دردی هستن، اما آدم میتونه يه عمر پير و فراموشكار بمونه. اين فراموش شدنه كه آدم رو از پا میندازه.
.
خفتگان غار لوحه دار
بادبزن را در هوا تکان داد و پرسيد: اصحاب رقيم را به خاطر دارى؟
در حالى که تنها يادم بود اين حکايت يکى از سه حکايتى است که در سورهى کهف ذکر شده (*)، سرم را به نشانهى نه تکان دادم. باد بزن را کنار گذاشت و شروع کرد:
اصحاب الرقيم حکايت سه مرد است که براى کارى از شهر خارج شدند. به دامنهى کوه که رسيدند باران شدت گرفت و آنها به ناچار به غارى پناه بردند. به محض ورود به غار، تخته سنگ بزرگى از کوه رها شد و دهانهى غار را چنان گرفت که هيچ درزى نماند تا ذرهاى روشنايى از آن بگذرد. يکى از آنها حسب چاره انديشى گفت: اى دوستان، اين بلاى عظيمى است که غير از خداوند هيچ کس آن را کشف نمىکند. بياييد هرکدام خدا را به عمل خالصى که در گذشته انجام دادهايم قسم دهيم.
يکى گفت: من جماعتى کارگر احضار کردم تا برايم روز مزد کار کنند. هنگام پرداخت مزد، يکى از کارگران که نيمهروز کار کرده بود، از قبول مزد يک روز کامل خود دارى کرد. هرچه اصرار کردم نپذيرفت و رفت. من با مزدش گوسالهاى خريدم و بزرگ کردم تا حدى که گلهدار شدم. پس از سالها، کارگر که پير و رنجور شده بود نزدم آمد و مزدش را طلب کرد. خدايا تو را قسم مىدهم به آن ساعتى که آن گاو و گلهاش را به دست آن کارگر سپردم و حقش را زايل نکردم.
در اين حالت، يکسوم از سنگ شکست و فرو ريخت. دومى گفت: سال قحطى بود، زن زيبا رويى نزدم آمد و درخواست گندم کرد. شرط گذاشتم که از نفسم تمکين کند، زن نپذيرفت و رفت. اين داستان سه بار تکرار شد تا مرتبهى چهارم که زن از شدت گرسنگى شرط را پذيرفت. وقتى در خلوت خواستم دست دراز کنم، ديدم مىلرزد. پرسيدم چرا مىلرزى، گفت از خداوند مىترسم. گفتم سبحان الله، زنى در حال شدت و سختى از خدا مىترسد، من در نعمت و رخا از خدا نترسم؟ خدايا تو را قسم مىدهم به آن ساعتى که زن را رها کردم و بيش از نيازش به او غذا بخشيدم.
يکسوم ديگر از تخته سنگ شکست. نوبت سومين نفر رسيد: من پدر و مادرى پير داشتم و يک گله گوسفند. نيمه شب بود که ظرفى شير از گوسفند گرفتم و برايشان آوردم. در حاليکه هر دو خواب بودند، دلم نيامد بيدارشان کنم. خدايا تو را قسم مىدهم به آن شب که بر بالين والدينم آنقدر ايستادم تا بيدار شوند در حاليکه گوسفندهايم بى نگهبان رها بودند.
در اين زمان کل سنگ فرو ريخت و دهانهى غار باز شد.
باد بزن دوباره در هوا به حرکت در آمد، و لبخند مليحى که در تمام مدت روى لبانش بود، گشادهتر شد: هيچوقت از درگاهش نا اميد نشو. خداوند نعمتهايش را به «بهانه» مىبخشد، نه به «بها».
بلند شدم تا سيستم خنک کننده را روشن کنم. شايد مىتوانستم خداوند را به لحظهاى قسم دهم که با فشار دکمهى کولر، پدربزرگم را از شدت گرماى تابستان نجات داده بودم.
…………………………………………………………………………………………………………………..
أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا
اي رسول ما، تو پنداري که قصّهى اصحاب كهف و رقيم [=خفتگان غار لوحهدار] در مقابل اينهمه آيات قدرت ما واقعهى شگفتى است (سوره کهف، آيه 9)
فرصت شننويسى و سنگنگارى
- درست است که زندگى سخت شده، ولى اگر جزئى از راه حل نباشى، جزئى از مشکل هستى.
بعد سرى تکان داد و با لبخند پرسيد: بالاخره مىگويى چرا کشتىهايت غرق شده، يا بگذارم به پاى حساسيت غير آدميزادگونهات که شنبه و چهارشنبه سگرمههايت را در هم مىکند؟
ليوان چاى را مقابل صورت گرفت و گفت: چاى را بايد در استکانهاى کمرباريکى خورد که فيلمها برايش دست و پا مىشکنند. اين تلويزيون هم خودش از درد خودش خبر ندارد. از زيبايى و روح زندگى قديمترها استفاده مى کند، تا مردم را بواسطهى حياط کف آجرى، ديوارهاى کاهگلى، گارى و درشکه جذب کند که چه؟ که لابلايش تبليغاتى پخش کند که مردم را به خريد ماشين و سرويسهاى سراميک ترغيب مىکند.
يک جرعه از چاى را بدون قند سرکشيد و ادامهداد: کسى که از شدت ناراحتى حرف نمىزند، از شخصى رنجيده که انتظارش را نداشته، وگرنه زبان انتقاد و گوشه و کنايه اش باز بود. آدمها هيچ وقت بخاطر فرصتهاى از دست رفتهى کار خير گلايه نمىکنند، بلکه صرفا براى فرصتهاى بدخواهى کردن گلايه سرمىدهند.
حبه قندى در دهان گذاشت و گفت: دو نفر دوست از صحرايى گذر مىکردند که در ميانهى راه مشاجرهى شان بالا مىگيرد و يکى به صورت ديگرى سيلى مىزند. دوست دوم که سيلى خورده بود، بى آنکه چيزى بگويد خم مىشود و با انگشت روى شن ها مىنويسد: امروز بهترين دوستم بصورتم سيلى زد.
آنها به راه خود ادمه مىدهند تا به يک آبادى مىرسند و تصميم مىگيرند خود را در برکهاى شستشو دهند. حين آبتنى، فرد سيلى خورده در باتلاقى گرفتار مىشود و دوستش بموقع او را نجات مىدهد. نجاتيافته لحظهاى بعد با ميخ روى سنگ مىنويسد: امروز بهترين دوستم زندگىام را نجات داد.
اولى که ابتدا دوست خود را سيلى زده بود و بعد جانش را نجات داده بود، از دومى مىپرسد: بعد از اينکه به تو صدمه زدم، روى شنها نوشتى، ولى اکنون روى سنگ مىنويسى. دليلش چيست؟
دومى پاسخ مىدهد: وقتى کسى آزارمان داد و ناراحتمان کرد، بايد رنجشمان را روى شن بنويسيم تا باد بخشش بتواند آنرا پاک نمايد. ولى وقتى کسى خيرى به ما رساند، بايد لطفش را روى سنگ حکاکى کنيم تا وزش هيچ بادى نتواند آنرا پاک کند.
ته ماندهى حبه قند را با جرعهاى ديگر از چاى فرو داد و اضافه کرد: دخترم، يادبگير که رنجشها را بر روى شن بنويسى و نيکىها را روى سنگ کندهکارى کنى.
حق چاپ دين محفوظ
نتايج نادانى و نادانپندارى
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
پادشاهی بدنبال معنی صلح بود. سوالاتی «همچون صلح چيست؟ چگونه بدست میآيد؟ وقتی صلح را يافتی، بايد با آن چه كار كني؟» همواره ذهنش را مشغول میكرد. او به خردمندان سراسر ملك پادشاهی اش وعده داده بود در صورتی كه پاسخ سوال او را بيابند، جوايزی گرانقدر دريافت خواهند كرد. عدهی بسياری تلاش كرده بودند تا پاسخ سوال صلح چيست و با آن چه بايد كرد را پيدا كنند ولی هيچ يك موفق به جلب نظر پادشاه نشده بودند. تا اينكه روزی خبر دادند حكيمی پيرمرد و فرزانه خارج از مرزهای قلمروی پادشاه زندگی میكند، و اگر كسی باشد كه جواب سوال را بداند، تنها اوست.
پادشاه به ديدار حكيم بافراست رفت و سوال ازلی اش را مطرح كرد. حكيم بی آنكه سخنی بگويد، به آشپزخانه رفته، يك مشت گندم آورد و گفت: «پاسخت را در اين گندمها خواهی يافت.» و گندمها را در دست پادشاه ريخت.
پادشاه با تحير و درحالی كه تمايل نداشت پيرمرد متوجه جهلش شود، به سرزمين و كاخش باز گشت و گندمها را در جعبهای قرار داد. او هر روز صبح در جعبه را باز میكرد و برای مدت طولانی به گندمها خيره میشد تا بلكه جوابی بدست آورد.
هفته ها گذشت و خبر رسيد حكيم ديگری درحال گذر از ملك اوست. پادشاه مشتاقانه به دنبال حكيم فرستاد و او را به دربار خواند، ظرف گندم را مقابلش گذاشت و پس از تعريف ماجرا افزود: مدتهاست هر روز به اين ظرف نگاه میكنم اما هيچ پاسخی از آن نگرفته ام.
حكيم لبخندی زد و پاسخ داد: خيلی ساده است! همانطور كه اين گندمها نشان از تغذيهی بدن است، صلح نشان تغذيهی روح است. حال اگر دانههای گندم را در ظرف دربسته نگاهداری، بتدريج و بی آنكه تغذيهای فراهم كرده باشند يا در اثر كشت زياد شوند، از بين خواهند رفت. درحالیكه در مجاورت با ساير عناصر (نور، آب، هوا، خاك) رشد میكنند و زياد میشوند و بزودی مزرعهای پر از گندم هايی طلايی به بار می آيد كه نه تنها پادشاه، بلكه تعداد بسياری از مردم از محصولش بهره خواهند برد. اين معنای صلح است. صلح بايد روح پادشاه و ساير افراد را تغذيه دهد، بايد در مجاورت ساير عناصر زياد شده و محصول دهد.
نتيجه: برای صلح، شرايط را مهيا كنيم تا بارور شود. برای صلح نجنگيم و آنرا محبوس نكنيم!