نوشته‌های دسته‌بندی شده در ‘تصوير روز’

آن روی سکـّه (2)‏

قبل نوشت- در ادامه ی پست «آن روی سکـّه» ، امضای جیمز پاول در صفحه اول کتاب Derrida for Beginners:


فوریه 25, 2010 at 17:58 2 دیدگاه

در دجله‌ انداز

کيفم روى کولم بود و همانطور شلنگ انداز از پله‌ها مي‌آمدم پايين به سمت باجه‌ى بانک ملت. دم باجه ايستادم، آقاى قديانى تازه کرکره‌ را بالا داده بود و با چشم‌هاى پف‌آلود پشت باجه مجله‌اى را ورق مى‌زد. جلو تر رفتم و سلام کردم، چهره‌‌ى پکرش تلاشى کرد، لبخندى بى‌رمق تحويلم داد و مجله را از پشت شيشه مقابلم گرفت و گفت: اول صبحى، معلوم نيست کى‌ اينو گذاشته اينجا!

مجله را از زير شيشه هل داد سمت من، جلد قرمز رنگش آدم را ياد خون مى‌انداخت و چه انتخاب به جايى بود: انتشارات محک، خرداد 1388. عکس کودکان سرطانى روى جلد کافى بود که سخت‌ترين دل‌ها را تحت تاثير قرار دهد، چه برسد به من که اساسا» قلبم با باترى کار مى‌کند. همين‌طور بى‌برنامه بازش کردم و صفحه‌اى آمد تحت سرفصل نامه‌هاى شما. چشمم خورد به نامه‌اى که سمت چپ مجله محک حک شده بود. خيلى تحت تاثير قرار گرفتم، تلاش‌هايم براى ممانعت از ريزش اشک راه به جايى نبرد. مجبور شدم به هواى صاف کردن مقنعه، چشم‌هاى خيسم را پشت کف دستهايم پنهان کنم.

آقاى قديانى منقلب شدن حالم را ديد، يا شايد فهميد؛ گفت فعلا» مجله را لازم ندارد، مى‌توانم با خودم ببرم. من هم از خدا خواسته، مجله را سرازير کردم در کيفم و به سرعت از بانک ملت، بانک شما دور شدم.

نمى‌دانم چه حکمتى است که مجله‌ى خردادماه انتشارات محک، در بهمن ماه بدستم رسيد، چه شد که آن صفحه‌ى بخصوص را باز کردم. ممکن بود ساعت 9 صبح همان روز جاى ديگرى باشم. اگر هوا سرد نبود، از محوطه يک راست مى‌رفتم تو اتاق و آنهمه دور نمى‌زدم تا از جلوى باجه رد شوم. ممکن بود مجله را باز کنم و به جاى‌ آن نامه، گزارش مهرورزى خانم معتمد آريا به چشمم بخورد و من پيرو عدم علاقه به ايشان، فى‌الفور مجله را پس بدهم. ممکن بود بانک شلوغ باشد و من اصلا» با آقاى قديانى سلام عليک راه نيندازم. ممکن بود آن مجله اصلا» بى‌خبر روى پيشخوان باجه قرار نگرفته باشد. و هزار ممکن و شايد و اگر ديگر که اتفاق نيافتاد و به جايش اين نامه به دستم رسيد. خوش دارم گمان کنم حکمتى در کار است. بهر جهت، حالا که شما بجاى اينکه هرجاى ديگرى باشيد، هرکار ديگرى انجام دهيد، هر صفحه‌ى ديگرى را باز کنيد، يا هرچيز ديگرى را بخوانيد، اينجا هستيد و اين صفحه را باز کرده‌ايد و اين نوشتار را مى‌خوانيد و نامه‌ى فوق‌الاشاره مقابل چشم‌تان قرار دارد، خواهشم اين است که دعايى براى اين «دوست ناشناس جان‌مان» زمزمه کنيد، فقط آمينى انتهاى خواندن نامه پيوست نماييد. اميدوارم روزى وقتى (خداى ناکرده) درها برويتان بسته بود و دنيا تيره و تار مى‌نمود و کمکى از شناسان برنمى‌آمد، «دوستان ناشناسى» دوستى را در حق‌تان به کمال برسانند.

فوریه 8, 2010 at 22:23 5 دیدگاه

فقط يك عروسك

تقديم به عروسك‌هايی كه دست‌كم صدتا تولد براشون گرفتم و شمع‌هاشون رو خودم فوت كردم و كيك‌های لی‌لی‌پوت تولدشون رو هم تنها تنها خوردم، و اون‌ها فقط نگاهم می‌كردن.

.

فقط يك عروسك

اگر از بين تمام عروسك‌هات، فقط می‌تونستی يك عروسك رو نگه‌داری،

اگر فقط يك عروسك می‌تونست آخرين عروسكی باشه كه تو خونه‌ات باقی‌ بمونه،

به كدوم عروسك توجه می‌كردی؟ قلبت كدوم يكی رو انتخاب می‌كرد؟

آيا زيباترين عروسك،

يا قديمی‌ترين عروسك كه بيشتر از همه استفاده‌اش كردی؟

يا عروسكی كه وقتی خيلی كوچيك بودی بهت دادن؟

همون كه كه دندون‌ داره و چشم‌هاش قهوه‌ای درشته،

و ده تا طره‌ موی بلند تيره‌رنگ داره؟

يا اون عروسك زشت خونگی كه يكم گرون بود،

همونی كه پوشال‌هاش زده بيرون، و درزهاش شكافته؟

يا عروسك آلمانیه با اون چشم‌های آبی‌سرزنده‌اش،

كه درست وقتی‌ وارد قرن جديد شديم متولد شد، تا با تو باشه؟

نكنه عروسكی كه بهت ارث رسيد، و اتفاقات خارج از كنترلی افتاد

و مجبور شدی بفروشی و نقدينه‌اش كنی؟

يا اونی كه صبرت لبريز شده‌بود و می‌خواستی تا خود خونه بغلش كنی،

مثل گنج نگهش داری، صاحبش بشی؟

عروسكی كه موهاش كتانی بود؟ و همينجوری بی‌دليل

بعنوان يه دختر كوچولو يا شايد يه پسر كوچولو، ‌قلبت شديدا» مشتاقش بود؟

اونی كه 80 سال پيش، از خاله‌جونت هديه گرفتی،

همونی كه برای همراه داشتنش بی‌تاب بودی…

يا شايد عروسك كوچولوي پلاستيكی‌ای كه سال‌ها قبل بچه‌هات باهاش بازی می‌كردن؟

می‌پرسی چرا نمی‌تونی همه‌شون رو باهم نگه داری؟

به تك تك‌شون نگاه می‌كنی،

بعضی‌ها هديه‌ای هستن از كسانی كه دوستشون داشتی،

و قلب غمگينت نمی‌تونه تصميم بگيره كدومشون رو به بقيه ترجيح بده … هريك

برای قلبت ويژه و خاصه؛

ولی وقتش رسيده كه رهاشون كنی و تو بايد غير از يكی،

از همه‌شون دست بكشی…اينكار بايد قبل از تمام شدن روز انجام بشه؛

موندم بين همه‌ی عروسك‌های عزيزت، كدوم رو انتخاب می‌كنی؟

شاعر: Sally Edwards Prescott
مجله: International Doll World Magazine، می/ژوئن 1991

ژانویه 24, 2010 at 11:35 6 دیدگاه

چه وقت‌هایی زندگی می‌کنی؟

در راستاى بازى چه وقت‌هایی زندگی می‌کنی؟ به پيشنهاد Tenkai.

ليوان چاى مقابلم قرار گرفته و بخار خوشبويش به انگشتهايم که دور کمر نه‌چندان باريکش حلقه شده برخورد مى‌کند و احساس خوبى به من دست مى‌دهد… به ليست چيزهايى فکر مى‌کنم که باعث مى‌شوند از زندگى‌لذت ببرم، کارهايى که انجام دادنشان باعث مى‌شود «زندگى کنم». مى‌نويسم: 1) تماس بخار چاى با انگشت‌ها.

دوباره فکر مى‌کنم. بياد ديروز مى‌افتم که با الهام قدم و درباره‌ى متروى سن‌ژقمن و قهوه‌ى سنت نمى‌دانم چى چى حرف مى‌زديم و کل پياده‌روى سنگفرش را گز مى‌کرديم و مثل جامعه‌شناسان بحران‌هاى مهلک اجتماعى را سبک سنگين مى‌کرديم و هر از گاهى يکى را مى‌گذاشتيم و سط و زير زيرکى بهش مى‌خنديديم و از اينکه بنوعى ول مى‌گشتيم، احساس خوبى بهمان دست داده‌بود.  مى‌نويسم: 2) قدم زدن.

ياد باران هفته‌ى گذشته مى‌افتم، وقتى که نيمه شب شروع کرد به باريدن و من کتاب «کارت‌پستال» را که مشغول مطالعه‌اش بودم همراه با چشم‌هايم بستم و توى سکوت نصفه شب گوش‌سپردم به صداى دلنشين قطره‌هايى که مى‌خورد به شيشه و بعد چراغ مطالعه را خاموش کردم، چشمهايم باز کردم، پتو رو تا زير گردنم کشيدم، و به باران اجازه دادم هرچقدر مى‌خواهد شيشه‌ى پنجره‌ را کثيف کند ولى درعوض تا خود صبح ببارد و باران هم معامله را پذيرفت و تا خود صبح باريد. مى‌نويسم: 3) باران.

دوباره فکر مى‌کنم، باد… بچه که بودم همیشه دوست داشتم سرم را از شیشه ماشین بیرون ببرم و بگذارم باد نفسم را بگیرد و موهایم را بکشد طرف خودش، مادر بگوید «سرت را بیاور داخل» و من بگویم «چی ؟» …. ونگاهم را بدوزم به مغازه ها که می دوند دنبال هم. و من تند تند اسم هایشان را بخوانم و باد نفسم را بگیرد و موهایم را به عمد بیاورد روی چشمهایم که از نیشگون مادر پر از اشک شده است. و راننده غر بزند و بگوید پنجره را بکش بالا. و من آرزو کنم کاش جلو نشسته بودم که پنجره اش به خاطر دادن پول همیشه پایین است، و باد می تواند دستش را داخل بیاورد و تا بی انتها ترانه های من را فوت کند به آدمهای بی حوصله ای که از ماشین هایشان نگاهم می کردند. مى‌نويسم: 4) تماس باد با صورت.

… ليست به طرز ناباورانه‌اى به درازا کشيده. آنقدر که آن‌ وسط‌ها شمارشش از دستم در رفته و حساب را رهاکرده‌ام و فقط نوشته‌ام. حالا حتى نمى‌دانم چند مورد هست که باعث مى‌شود «زندگى‌ کنم». با صداى بلند مى‌خوانم: 1) تماس بخار چاى با انگشت‌ها. 2) قدم زدن. 3) باران. 4) تماس باد با صورت … اينجا که مى‌رسم مى‌ايستم، توى هيچکدام از اين شماره‌ها صحبت از پنجره‌ى باز ماشين، ملاقات نيمه‌شب قطره‌هاى باران با شيشه، قهوه‌ى سن‌ژقمن و عطر ارل‌گرى نيست! حالا هيچکدام باعث نمى‌شوند احساس لذت و زندگى زير پوست مهتابى‌ام موج بزند. راست گفته‌اند که همه‌چيز به نگاه بستگى دارد، چشمها را بايد شست، زيبايى بايد در نگاه آدم باشد نه در آن‌چيزى که به آن مى‌نگرد… انگشتهاى دست چپم روى کنترل آ مى‌لغزد و دست راستم ضربه‌اى روى ديليت مى‌‌نوازد؛ کل نوشته به طرفة‌العينى پاک مى‌شود. يک قرص نعناعى مى‌گذارم در دهان، ليوان چاى را برمى‌دارم و چاى ولرمش را سرمى‌کشم، بخار لاجون ارل‌گرى مى‌پيچد توى بينى‌ام و من با طعم نعناع و عطر بخار چاى زندگى‌ مى‌کنم.

ژانویه 10, 2010 at 20:55 5 دیدگاه

آهنگ نهايی چهار سال تحصيل

هر روز تماس می‌گيرم. هر روز. حتی يك روز را هم از دست نمی‌دهم. جمعه‌ها را مجبور هستم فاكتور بگيرم ولی صبح شنبه تلافی‌اش را در می‌آورم. برگه‌ی شماره نامه را كپی كرده‌ام و چسبانده‌ام به ديوار مقابل، اول كد شهر، بعد شماره تماس.

می‌شنوم: با سلام، شما با ما تماس گرفته‌ايد، لطفا» شماره داخلی مورد نظر خود را …

می‌فهمم: خيلی بی‌جا كرديد مزاحم وقت ما شديد، حالا كه جرئت كرديد پای‌تان را ازگليم فكسنی‌تان اينقدر دراز كنيد، شماره‌ی داخلی مورد نظرتان را بگيريد تا همكارمان حالتان را جا بياورد تا ديگر هوس چنين كار كثيفی به سرتان نزند.

داخلی 213. دو تا بوق پشت سر هم، بعد آهنگ درينگ درينگ …

  • الو؟ …دستپاچه می‌شوم و با لكنت زبان می‌گويم: سلام، برای تسويه حساب تماس گرفته‌ام.
  • فقط يكشنبه و سه شنبه ساعت دو تا سه بعد از ظهر، آقای صالحی…تق!

گوشی در گوشم می‌ماند. دوباره شماره می‌گيرم، دوباره فحش محترمانه می‌شنوم، دوباره صبر می‌كنم،‌دو باره ديرينگ، ديرينگ. بازهم ديرينگ ديرينگ … بالاخره صدای يك آدميزاد:

  • الو؟ … از ترس اينكه دوباره قطع نشود تند تند حرف می‌زنم: ببخشيد، قطع نكنيد، من سر وقت هم تماس می‌گيرم، جواب نمی‌دهند.
  • كارتون؟
  • تسويه حساب.
  • شماره نامه؟
  • 2731987
  • هنوز انجام نشده.

تق!

از دوازدهم مهر حدود دو ماهی گذشته است. اين‌بار پشت تلفن بغضم می‌گيرد. آقای محترم دلش می‌سوزد و وصل می‌كند دبيرخانه، خانم محترمی به اطلاعم می‌رساند پرونده‌ام گم شده است، بعد از دو ماه دستم آمد پرونده‌ گم شده! به وضوح گريه‌ام می‌گيرد. خانم محترم كمی‌ بيشتر از آقای محترم دلش برايم می‌سوزد. می‌گويد فردا زنگ بزنم شايد پيدا شود.

هرچه دعا و نذر بلد هستم از امروز می‌خوانم. فردا می‌شود.

دوباره تماس می‌گيرم، فحش می‌شنوم، وقت می‌گذارم، پرونده روی ميز آقای مرادی آمارگير پيدا می‌شود. التماس می‌كنم زود انجام شود. يك قول‌هايي می‌شنوم و دوباره با دبيرخانه تماس می‌گيرم. خانم محترم را دعا می‌كنم و درخواست می‌كنم هفته‌ی ديگر برای پيگيری تماس بگيرم، بلكه حوزه‌ی رياست امضای آخر را حواله‌ی پرونده كند.

از امروز تا هفته‌ی ديگر هفت روز مانده است. هفت روز مرخصی گرفته‌ام تا دوباره با نيروی مضاف بشينم پشت فرمان تلفن، شماره بگيرم، فحش بشنوم، ديرينگ ديرينگ، انتظار، الو، تق!

نوامبر 30, 2009 at 12:27 3 دیدگاه

الهی العفو

scan-blogبازهم از آن گاف‌هايی كه مايه‌ی مسرّت و سرخوشی چند دقيقه‌ای بلاد كفر و اسلام شد. از آنجايی كه واقعا انسان‌های خوش‌قلبی می‌باشيم (جملگی)، از الهام معينی مجوز انتشار عمومی نامه‌ی فكس شده‌ به آن اداره را كسب و برای مسرّت شما در اين مكان منتشر می‌كنيم. دقت كنيد كه علاوه بر خطوط قرمز مندرجه، بمنظور راحت الحلقوم نمودن مسرّت شما دوستان، گاف‌های ديگری هم وجود دارد كه منتظر می‌مانيم ببينيم در نظراتتان به چند مورد اشاره می‌كنيد. جايزه‌ای هم فراخور دست و بال تنگ ادراه روابط عمومی (به ما مربوط نيست، فكس برای بلاد اسلام ارسال شده) برای برنده‌ی اين بخش از سری مسابقات گاف‌های چپ‌اندرچاقو درنظر گرفته خواهد شد و بنده تضمين می‌كنم آن اداره را ولو به زور بازو مجبور كنيم جايزه را بپردازند. نهايتا اينكه به منظور جلوگيری از دلخوری «گاف‌پردازان» عزيز و عدم تكرار اشتباهات گذشته، نام و نشانی از هيچ‌كس به جای نگذاشته‌ايم. برای مشاهده اسكن نامه در سايز بزرگ روی آن كليك كنيد. خدايا ما را ببخش!

اکتبر 19, 2009 at 13:12 9 دیدگاه

بدون شرح

Qeshm Geoparkپرسش: شما در تصوير مقابل چه اشكالی مشاهده مي‌كنيد كه خلاف موازين اخلاقی و دينی محسوب مي‌شود؟

جريان از اين قرار است كه مدتيست درحال برنامه ريزی برای تور ژئوتوريسم قشم( كارگاه آموزشی پديده‌های زمين شناختی ژئوپارك قشم) هستيم كه در نيمه‌ی آذرماه برگزار مي‌شود. از آنجا كه اين تور آموزشی است و مخاطبين چنين پديده‌های شگفت‌آوری عمدتا از كشورهای غربی هستند، برای اطلاع رسانی دست به طراحی پوستری برديم كه علاوه بر معرفی جاذبه‌های ژئوتوريسمی قشم، از تصاوير جزيره و آب‌های آزاد برای جذب مخاطب استفاده كنيم.

اولين طرح گرافيكی بخاطر تصوير بانوی جنوبی ، شديدا مورد انتقاد قرار گرفت زيرا استفاده از تصوير خانم‌ها در پوسترهای «علمي» هم مخالف موازين شرعی به حساب می آمد. « خيلی حرف‌ها می‌توان زد، ولی ترجيح می‌دهم بنويسم: بدون شرح».

اوت 16, 2009 at 12:09 6 دیدگاه

حس لازم

هستی، احساس تنهايی نمی‌كنم.
برای درك حس هفتم،گوش‌هايی كه صدايت را می‌شنوند و حس هشتم، چشم‌هايی كه حضورت را درك می‌كنند، حس نهمی بايد.
هستی، احساس تنهايی نمی‌كنم.
برای درك حس هفتم، گوش‌هايی كه صدايت را می‌شنوند و حس هشتم، چشم‌هايی كه حضورت را درك می‌كنند، حس نهمی بايد.

ژوئیه 1, 2009 at 11:25 بیان دیدگاه

چشم بيمار مرا خواب نه در خور باشد

چشم‌هايم را بستم، هيچ نديدم. چشم‌هايم را باز كردم، هيچ نديدم. چشم‌هايم ارزانی ات، آزادی‌ام را به من بازگردان. و اگر تصور می‌‌كنی چشم‌های دربند من، مهر تاييدی برآزادی تو است، با تمام چشم‌هايی كه به اسارت گرفته‌ای بر اسارتت ببار. چشم‌هايم تا ابد زندان بان روحت خواهند ماند. من نياز ندارم آزادی را مشاهده كنم، بلكه آزاد خواهم زيست. اگر نمی توانی آزادی‌ام را تحمل كني، چشم‌هايت را ببند.

مه 31, 2009 at 09:03 3 دیدگاه

خودِ خود

اين روزها، بويژه همين روزها، فاصله‌ی درون تا بيرون به اندازه ايست كه هفت كفش و كلاه آهنی هم نمی‌تواند آن را طي كند. سوال اينجاست: چگونه چنين فاصله‌ای را به طرفة العينی طی می‌كنيم و هر ثانيه منِ ديگری می‌شويم؟
ای كاش چنين قدرتی را درست بكار ببنديم…مخصوصا همين روزها كه به آن نياز مبرم داريم، خود خودمان باشيم، نه خود ديگران.

مه 26, 2009 at 09:03 8 دیدگاه


فرم اشتراک

 فرم اشتراک

اتاق مطالعه

Hamideh Mohammadi's  book recommendations, reviews, favorite quotes, book clubs, book trivia, book lists

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.