دادنامه‌

ژوئیه 13, 2010 at 14:26 12 دیدگاه

هشدار: این نوشته رو درحالی می‌نویسم که بغض سنگینی توی گلوم گیر کرده. تقاضا می‌کنم اگر روحیه ندارید نخونید، اگر هم روحیه دارید ونمی‌خواهید روزتون خراب شه بازهم نخونید.

آقایان کارمندان اداره‌‌های دولتی، برای یکبار هم که شده تصور کنید ارباب رجوعی که اربابش کنایه است از «گدای در خونه‌ی بابات» ، خواهر یا مادر یا بانوی گرامی خودتان است که روبروی مردی ایستاده که کارش به او گره خورده و آن مرد نگاه تحقیر آمیزی به سر تاپای مادر یا خواهر یا همسرتان می‌اندازد و با لحنی‌ به ارث گرفته از چنگیز مغول با وحشیگری فریاد می‌زند: «مگه نگفتم پرونده‌ت دست من نیست، انقد نیا اینجا من باکسی حرفی ندارم.» و بعد از پشت میز برخواسته و پشت به مادر یا خواهر یا همسرشما از اتاق می‌زند بیرون و در را محکم می‌بندد، درحالیکه مادر یا خواهر یا همسر شما هاج و واج، خسته، خیس عرق،‌ با شخصیتی خرد شده مقابل میز ایستاده و نفس عمیقی می‌کشد و شاید در فکر است که بار دیگر دنبال آن مرد راه افتاده و با لحنی التماس آمیزتر از او خواهش کند یکبار دیگر دفتر دستکش را نگاه اندازد بلکه پرونده‌‌اش ارسال شده  و اشتباهی صورت گرفته باشد. و آن مرد طوری با گستاخی و بی‌آنکه به التماس مادر یا همسر یا خواهر شما توجهی مبذول کند می‌رود توی یکی از اتاق‌های ته سالن و دوباره در را محکم‌تر در مقابل روی مادر یا خواهر یا همسر شما ‌می‌بندد.

آقای کارمند محترم چه حالی می‌شوید؟ آیا از خوشحالی سازتان کوک می‌شود و کبکتان خروس می‌خواند؟ آیا از سرخوشی نشئه می‌شوید؟ آیا پس فردای آن روز با گل و شیرینی به دیدن آن مرد می‌روید تا بخاطر حفظ حرمت ناموس‌تان از او تشکر کنید؟

خانم محترم،‌ که پشت میز بایگانی نشسته‌ای و پرینسس دایانا وار به صندلی‌ات تکیه داده‌ای و در جواب ارباب رجوعی که از قضا هم‌جنست است می‌گویی هیچ ارتباطی به شما ندارد و با اخمی دلبرانه به آقای همکار اعتراض می‌کنی چرا گفته‌اند خانم‌ها بشینند در خانه که مشکل بیکاری کل کشور حل شود.

آقا و خانم محترم کارمند اداره‌جات دولتی؛ احتراماً،‌ ما ارباب رجوع‌ها یک عده از جان گذشتگانی‌م که بنا به جبر روزگار مجبور شده‌ایم جایی قدم بگذاریم که درحالت عادی سگ چلاغ دشمنان قسم‌خورده‌مان را هم ول نمی‌کردیم آنجا ادرار کند. بجای اینکه ما را ارباب بخوانید، یکبار هم که شده تصور کنید ما می‌توانستیم مادر یا خواهر یا همسر پدر، یا برادر خودتان باشیم.

و اما شما آقایان خطبه‌‌های روزهای هفتم که اسلامتان را در خطر عینک آفتابی و مش مو و لاک ناخن می‌دانید، می‌دانم فراموش نکرده‌اید پیامبر دین اسلام رحمة للعالمین بوده است. و به صلاح‌تان نیست این گفته از پیشوای اول‌تان را بیاد بیاورید که اگر خلخال از پای زن یهودی کنده شود، مرد مسلمان باید دق کند!

بغض گلویم فرو نمی‌رود، به این فکر می‌کنم که فردا مادر خودم باید دنبال کار را بگیرد و همان‌جایی برود که سگ چلاغ دشمن قسم‌خورده‌‌ام را هم ول نمی‌کردم آنجا برود.

ورودی دسته‌بندی شده در: بلاتکليف, روزنوشت. برچسب‌ها: .

کنکور مافوق سراسری هی فلانی، زندگی شاید همین باشد

12 دیدگاه مال خود را بیافزایید

  • 1. حسین  |  ژوئیه 13, 2010 در 15:08

    درحالت عادی سگ چلاغ دشمنان قسم‌خورده‌مان را هم ول نمی‌کردیم آنجا ادرار کند.
    درحالت عادی سگ چلاغ دشمنان قسم‌خورده‌مان را هم ول نمی‌کردیم آنجا ادرار کند.
    درحالت عادی سگ چلاغ دشمنان قسم‌خورده‌مان را هم ول نمی‌کردیم آنجا ادرار کند.
    درحالت عادی سگ چلاغ دشمنان قسم‌خورده‌مان را هم ول نمی‌کردیم آنجا ادرار کند.
    درحالت عادی سگ چلاغ دشمنان قسم‌خورده‌مان را هم ول نمی‌کردیم آنجا ادرار کند. :|

    پاسخ
    • 2. حميده  |  ژوئیه 14, 2010 در 20:15

      …. غیر قابل ادامه

      پاسخ
  • 3. مرضيه  |  ژوئیه 13, 2010 در 18:38

    اگر خلخال از پای زن یهودی کنده شود، مرد مسلمان باید دق کند!

    پاسخ
    • 4. حميده  |  ژوئیه 14, 2010 در 20:14

      باور می‌کنی؟؟ حتی تصورش اشک آدمو درمیاره.

      پاسخ
  • 5. longvoid  |  ژوئیه 13, 2010 در 23:28

    :|

    پاسخ
    • 6. حميده  |  ژوئیه 14, 2010 در 20:13

      :-l

      پاسخ
  • 7. الهام  |  ژوئیه 14, 2010 در 10:33

    اینجا جایی‌است که درحالت عادی، هر روز سگهای چلاق دشمنان قسم‌خورده‌ بر اربابان خود ادارا می‌کنن

    پاسخ
    • 8. حميده  |  ژوئیه 14, 2010 در 20:13

      کاملاً درست.

      پاسخ
  • 9. tenkai  |  ژوئیه 14, 2010 در 21:40

    داد و بیداد که در محفل ما رندی نیست/ که برش شکوه برم داد ز بیداد کشم…

    پاسخ
    • 10. حميده  |  ژوئیه 17, 2010 در 19:30

      چه دل‌نشین. یاد این مصرع افتادم: گفت هوشیاری بیار اینجا کسی هوشیار نیست

      پاسخ
  • 11. مريم  |  ژوئیه 26, 2010 در 13:20

    حميده عزيزم من تازه مطلبت را خواندم بميرم مادر چرا اين‌قدر دلت گرفته بوده من نفهميدم حيف تو نيست كه اين قدر خوشرو و خوش اخلاق هستي و بخواهي ناراحت و عصباني باشي عزيزم در اين مملكت بايد پوستت كلفت باشه تا بتوني زندگي كني و اين را بدان كه اين ها كه مشكل نيست ، مشكل مو و مانتو و ناخن من و تو و امثال ماست كه داره حل مي‌شه ننه.

    پاسخ
  • 12. جواد  |  اوت 28, 2010 در 10:43

    سلام
    خیلی قلم زیبایی داری آدم دقیقا توی اون حس وشرایط قرار می گیره ودقیقا درکت می کنم چون من هم با همچین آدم هایی برخورد داشتم چه میشه کرد چاره ای نیست باید تحمل کرد ولی یه جوری باید بهشون بفهمونی که این روزا همیشه نمیمونه!!

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

این نوشته را دنبالک کنید.  |  از راه آراِس‌اِس در دیدگاه‌ها مشترک شوید


فرم اشتراک

 فرم اشتراک

اتاق مطالعه

Hamideh Mohammadi's  book recommendations, reviews, favorite quotes, book clubs, book trivia, book lists

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.