باقیماندهی سال کهنهی 88
مارس 14, 2010 at 22:55 20 دیدگاه
به یک سال گذشته نگاه میکنم. به نظرم میآید زود گذشت ولی بیشتر از یک سال بود! به تعبیری عرضش چندین برابر طولش بود. چندان عملی نیست که چشم روی هم بگذاری و تمام اتفاقات یک سال، آن هم چنین سالی، مثل فیلم از مقابل چشمانت رد شود: تمام دوستیها و دشمنیها، خوبیها و بدیها، خوشیها و ناخوشیها، تندرستیها و بیماریها، تمام لحظهها… نه ممکن نیست، دستکم من توانایی ندارم این همه جزئیات را ولو به صورت کلی به یکباره مرور کنم.
به هرحال آخر کار فرا رسیده، وقت سبک سنگین کردن نامهی اعمال یکسال است. وقت آن رسیده که نگاهی به باقیماندهی خودمان بندازیم و ببینیم چه «دست گلی» ثمر دادهایم! شمـّهای از دستهگل بنده به قرار زیر است
بهترین کتابی که خواندم: از مجموع 57 کتابی که خواندم، کتاب «یک» نوشته دکتر مسعود ناصری با مضمون هامیوپاتی و شفا و درمان، بیش از همه به دلم نشست.
بهترین فیلمی که دیدیم: از مجموع 78 فیلمی که دیدم، فیلم «زندگی اسرار آمیز زنبورها» که بر اساس رمان مورد علاقهام نوشته شده بود را بیشتر از همه پسندیدم.
بهترین تصمیمی که گرفتم: ترجمهی کتاب ظاهر و شرایط در طول یک ماه و نیم بود که با وجود برنامهی سنگینی که داشتم، با برنامه ریزی مجدد موفق شدم این کار را انجام دهم و بعد از پایانش خیلی خوشحال شدم!
سختترین تصمیمی که گرفتم: استعفا. برایم خیلی سخت بود که بعد از دو سال کارم را بعنوان کارشناس روابط بینالملل کنار بگذارم، به قول مینا (همکار سابق عزیزم) سخت دل و جرئت میخواست که از هرکسی برنمیآید. اما واجب بود. به هرحال من استاد تصمیمگیری بویژه در مواقع حساس ام! ترجمهی تحتالفظیاش همان «کله شقی» میشود.
بیشترین ارادهای که به خرج دادم: رژیم غذایی خامخواری به مدت یک ماه. در طول این سی روز از مصرف هرنوع خوراک پخته شده خود داری کردم. فقط میوه و سبزیجات تازه و شیر پاستوریزه و خشکبار خام مصرف کردم. مطمئنا» یک پست دربارهی این تجربهی شیرین و اثراتش مینویسم. و اینکه چطور شد همینطور بی دلیل چنین تصمیمی گرفتم!
بهترین اتفاقی که افتاد: موفق شدم مدرک موقت کارشناسیم را بعد از هشت نه ماه دوندگی دریافت کنم!!! البته مزاح میکنم. در این سال دوستان جدید زیادی پیدا کردم، شاید زیباترین اتفاقی که افتاد همین باشد. مهمتر از همه، با ایجاد و نگارش در این وبلاگ دوستان و خوانندگان عزیزی پیدا کردم که حقیقتا» به آنها، به شما، میبالم.
کلام آخر: این لیست بیپایان است، از روزگار بعد از خردادماه گرفته تا بهترین و بدترین هدیهای که گرفتم، بهترین روزها و شبها و خندهدار ترین و مضحکترین و دشوارترین و الی ماشاءلله ترینها که خودش یک مثنوی است. به هر حال، فرصت رشد نامحدود بود. 88 سال ویژهای شد. هر طور که نگاه بیاندازی ناگزیری اقرار کنی با خیلی از سالها فرق داشت. قانع که مسلما» نیستم ولی میشود بگویم هی، شاید، کمی تا قسمتی… راضیام.
و درنهایت تبریک سال نو: یادتان می آید دیروز گفتم «بیش از دو ماه و نیم به پایان امسال نمانده«؟ دو ماه و نیم دیروز تا امروز به طرفةالعینی گذشت. 89 فرا رسید. تبریک فرا رسیدن سال نو به جای خود، یادمان نرود فردا سال 90 از راه میرسد. متفاوت باشیم، حتی اگر شده به اندازهی یک روز. این یک روز میتواند خیلی سریع بگذرد، فرصت ما برای متفاوت بودن و زندگی کردن یک عمر نیست، چند سال هم نیست، یک روز است، یک آن.

ورودی دستهبندی شده در: بلاتکليف, روزنوشت. برچسبها: سال نو.
20 دیدگاه مال خود را بیافزایید
پاسخی بگذارید
این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید
1.
ح.ع ش.ب | مارس 14, 2010 در 23:06
WTH!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من پس از این پست به این نتیجه رسیدم که چه زندگیه پوچی دارم=))) 78 تا فیلم 57 تا کتاب1مرسییییییییییییییییی واقعا عالیه …
خیلی سال فوق العاده ای داشتی از نظر من که دارم می خونم این توضیحات رو ، در کل امیدوارم از همه ی سالهای زندگیت راضی باشی
پ.ن : این عکس فوق العادست …
2.
حميده | مارس 14, 2010 در 23:16
خیلی ممنون که باعث شدی روحیه بگیرم! منم سال خوبی رو از الان برات آرزو میکنم، ولی خوب شکست نفسی نمیکنی. بهت نمیاد اصلا»
3.
مرضيه | مارس 15, 2010 در 10:58
بابا چه خبره سین. ب. جونم
يه باره بگو ما بريم بميريم از اين همه كاراي نكرده
آخه همين شماها هستين كه با اين همه اكتيوكاري ما رو روسياه ميكنيد
خجالتم خوب چيزيه والاّ…
4.
حميده | مارس 16, 2010 در 11:18
سال تو هم مبارک م. عزیزم. هرچقدر اکتیو باشم رو دست خبرنگارا که نمیتونم بزنم!
5.
هونیا | مارس 15, 2010 در 11:03
ایشالا سال بعدت بهتر از امسال باشه
6.
حميده | مارس 16, 2010 در 11:20
ممنون! آرزوی مشابه برای سال بعد و سالهای بعدت دارم.
7.
tenkai | مارس 15, 2010 در 12:58
سال واقعا عالی داشتی… خوش به حالت.
من حتی یادم نمیاد آخرین باری که کتابی رو به طور کامل خوندم، کی بود!
8.
حميده | مارس 16, 2010 در 11:21
استفاده از جعبه لایتنر خیلی ارزشمنده که تو این کار رو کردی. تصمیم گرفتم تو سال جدید ازش استفاده کنم!
9.
داود | مارس 15, 2010 در 22:30
بهههههههه س.ب
))))
))
سال نو تو ام مبارک
این نوشته ها رونوشت به خودت :دی :دی
سال ِ خوب و خوشی داشته باشی .
هرچند به اکتیو ای تو نرسیدم :دی
10.
حميده | مارس 16, 2010 در 11:30
سال نو مبارک! قصد نداری شکست نفسی کنی که؟
11.
داود | مارس 16, 2010 در 15:10
نه
)))) من واقع بین ام :دی
))) س.ب :دی
))))
قول دادی هپی هپی باشیا :دی
12.
meshkat | مارس 16, 2010 در 01:31
با سلام
مطلبی که نوشتی خیلی خالب و در خور تامل بود برای من که اصلا یادم نمیاد چه کتابی خوندم
البته فکر میکنم این مطلب دو جنبه داشت یکی اینکه ما ها یه کم به فکر فرو بریم که تو سالی که گذشت چه کار هایی کردیم – چه تصمیم های مهمی گرفتیم – چند تا دوست پیدا کردیم شاید وووووو
یه جنبه ی دیگه هم اینکه ما ها بدونمیم شما چند تا کتاب خوندین – چه کارا یی کردی – چه تصمیم مهمی گرفتی – چند تا دوست پیدا کردی و وووووو
البته اینو شوخی کردم
ولی برام خیلی جالبه بدونم چرا استعفا دادین
اگه میشه بگو
امید وارم سال خوبی داشته باشی
13.
حميده | مارس 16, 2010 در 11:28
درباره جنبه دوم کاملا حق با شماست. میخواستم بگم چه عملکردی داشتم تا هم نظر شما دوستانو بدونم، هم مایه ترغیب بشم، افراد بگن پس میشه حتی با مشغلههای زیاد چهار صفحه کتاب خوند و کمتر غذا خورد و …
درباره مسائل حرفهای، خب از تجارب کاریم کم نگفتم. ناگفتههای زیادی هست، خاطرات جالبی که از تکتک مهمونهای کشورهای مختلف دارم. مینویسم ولی از خوبها و خندهدارهاش که بخندیم!
سال نو مبارک
14.
مرضيه | مارس 16, 2010 در 15:44
اي بابا س.ب نازنين
ما كه در طول سال هميشه سركاريم همه جوره
راستي شرمنده سال نو تو هم مبارك
15.
الهام | مارس 17, 2010 در 14:04
عزيزم، من هم امسال پربارت رو بهت تبريك ميگم..اميدوارم در سال جديد تعداد كتابهاي خونده شده و فيلمهاي ديده شدت حداقل ده برابر بشه..امسال با تمام نشيبهايي كه داشت، حضور تو در همسايگي ديوار بهديوارم فراز مهمي بهحساب ميَآمد..
آرزومند بهترين آرزوهايت هستم
(ميببيني دم عيدي من چه جدي و عين آدم حسابيا حرف ميزنم؟!)
16.
حميده | مارس 17, 2010 در 14:32
دلم برای اون دیوار بین کفر و اسلام تنگ شده. تو اصولا» قلنبه سلنبه حرف میزنی و به سواد من نمیرسه، ولی در هر شرایطی «هــِلو» ی عزیز هستی. هپی نو یر :’)
17.
نصیرالدین جعفری | مارس 18, 2010 در 09:46
به امیدخدا در سال آینده کتاب «صفر » از دکتر ناصری را هم بخوانید تا موضوع کتاب «یک » جالب تر شود.
18.
حميده | مارس 18, 2010 در 20:07
خیلی ممنون از پیشنهادتون، کتاب صفر هم توی لیست کتابهای خونده شدهاست و نمرهی بالایی هم بهش دادم.
19.
مريم | آوریل 4, 2010 در 15:08
سلام عزيزم و عيدت مبارك
بابا خيلي بيخبر رفتي بيمعرفت كجا رفتي ييهو ما كه دلمون برات تنگ شده تورو نميدونم ما كه هممحلي هستيم ولي توي اينجا بيشتر همديگر رو ميديدم من تازه مطالبت رو ميخونم و خيلي جالب بود واميدوارم در تمام مراحل زندگيت موفق باشي هرجا كه هستي.
زندگي فرازو نشيبهايي داره كه بايد بتوني با آنها مقابله كني چون براي رسيدن به موفقيت بايد يكسري چيزهارو تحمل كرد و در اين مدتي كه همكار بوديم خيلي خوب بود. به اميد ديدار
20.
حميده | آوریل 4, 2010 در 19:34
بهبه! فوتوگرافر عزیزم! سال نو مبارک!
از احوالات دل ما میپرسی، بخاطر دلتنگی چیزی ازش باقی نمونده.