بایگانیِ مارس, 2010

پادکست ویژه نوروزی

به به! خیلی خوش اومدین به اولین پست در سال 1389 خورشیدی، صفا آوردین! صد سال به این سال‌ها!

بعنوان عیدی، ازتون دعوت می‌کنم روی تصویر زیر کلیک کنید و پادکست ویژه و شادی رو که به مناسبت عید نوروز تهیه شده گوش بفرمائین. این پادکست به کارگردانی دادود مظفری و با همکاری خیلی از دوستان و فعالان دنیای مجازی تهیه شده. لبخندتون مانا!

مارس 22, 2010 at 11:32 13 دیدگاه

باقیمانده‌ی سال کهنه‌ی 88

به یک سال گذشته نگاه می‌کنم. به نظرم می‌آید زود گذشت ولی بیشتر از یک سال بود! به تعبیری عرضش چندین برابر طولش بود. چندان عملی نیست که چشم روی هم بگذاری و تمام اتفاقات یک سال، آن هم چنین سالی، مثل فیلم از مقابل چشمانت رد شود: تمام دوستی‌ها و دشمنی‌ها، خوبی‌ها و بدی‌ها، خوشی‌ها و ناخوشی‌ها، تن‌درستی‌ها و بیماری‌ها، تمام لحظه‌ها… نه ممکن نیست، دست‌کم من توانایی ندارم این همه جزئیات را ولو به صورت کلی به یکباره مرور کنم.

به هرحال آخر کار فرا رسیده، وقت سبک سنگین کردن نامه‌ی اعمال یکسال است. وقت آن رسیده که نگاهی به باقیمانده‌ی خودمان بندازیم و ببینیم چه «دست گلی» ثمر داده‌ایم! شمـّه‌ای از دسته‌گل بنده به قرار زیر است :)

بهترین کتابی که خواندم: از مجموع 57 کتابی که خواندم، کتاب «یک» نوشته دکتر مسعود ناصری با مضمون هامیوپاتی و شفا و درمان، بیش از همه به دلم نشست.

بهترین فیلمی که دیدیم: از مجموع 78 فیلمی که دیدم، فیلم «زندگی اسرار آمیز زنبورها» که بر اساس رمان مورد علاقه‌ام نوشته شده بود را بیشتر از همه پسندیدم.

بهترین تصمیمی که گرفتم: ترجمه‌ی کتاب ظاهر و شرایط در طول یک ماه و نیم بود که با وجود برنامه‌ی سنگینی که داشتم، با برنامه ریزی مجدد موفق شدم این کار را انجام دهم و بعد از پایانش خیلی خوشحال شدم!

سخت‌ترین تصمیمی که گرفتم: استعفا. برایم خیلی سخت بود که بعد از دو سال کارم را بعنوان کارشناس روابط بین‌الملل کنار بگذارم، به قول مینا (همکار سابق عزیزم) سخت دل و جرئت می‌خواست که از هرکسی برنمی‌آید. اما واجب بود. به هرحال من استاد تصمیم‌گیری بویژه در مواقع حساس ام! ترجمه‌ی تحت‌الفظی‌اش همان «کله شقی» می‌شود.

بیشترین اراده‌ای که به خرج دادم: رژیم غذایی خام‌خواری به مدت یک ماه. در طول این سی روز از مصرف هرنوع خوراک پخته شده خود داری کردم. فقط میوه و سبزیجات تازه و شیر پاستوریزه و خشکبار خام مصرف کردم. مطمئنا» یک پست درباره‌ی این تجربه‌ی شیرین و اثراتش می‌نویسم. و اینکه چطور شد همین‌طور بی دلیل چنین تصمیمی گرفتم!

بهترین اتفاقی که افتاد: موفق شدم مدرک موقت کارشناسی‌م را بعد از هشت نه ماه دوندگی دریافت کنم!!! البته مزاح می‌کنم. در این سال دوستان جدید زیادی پیدا کردم، شاید زیباترین اتفاقی که افتاد همین باشد. مهمتر از همه، با ایجاد و نگارش در این وبلاگ دوستان و خوانندگان عزیزی پیدا کردم که حقیقتا» به آن‌ها، به شما، می‌بالم.

کلام آخر: این لیست بی‌پایان است، از روزگار بعد از خردادماه گرفته تا بهترین و بدترین هدیه‌ای که گرفتم، بهترین روزها و شب‌ها و خنده‌دار ترین  و مضحک‌ترین و دشوارترین‌ و الی‌ ماشاءلله ترین‌ها که خودش یک مثنوی است. به هر حال، فرصت‌ رشد نامحدود بود. 88 سال ویژه‌ای شد. هر طور که نگاه بیاندازی ناگزیری اقرار کنی با خیلی از سال‌ها فرق داشت. قانع که مسلما» نیستم ولی می‌شود بگویم هی، شاید، کمی تا قسمتی… راضی‌ام.

و درنهایت تبریک سال نو: یادتان می آید دیروز گفتم «بیش از دو ماه و نیم به پایان امسال نمانده«؟ دو‌ ماه و نیم دیروز تا امروز به طرفة‌العینی گذشت. 89 فرا رسید. تبریک فرا رسیدن سال نو به جای خود، یادمان نرود فردا سال 90 از راه می‌رسد. متفاوت باشیم، حتی اگر شده به اندازه‌ی یک روز. این یک روز می‌تواند خیلی سریع بگذرد، فرصت ما برای متفاوت بودن و زندگی کردن یک عمر نیست، چند سال هم نیست، یک روز است، یک آن.

مارس 14, 2010 at 22:55 20 دیدگاه

نگاه مثبت به نکات منفی

مدتی‌است که به دنبال اخبار امید‌بخش می‌گردم. به نظرم می‌آید از بس خبرهای منفی و انرژی کاه را به خوردمان داده‌اند دیگر واقعا» باورمان شده این دنیا جز قتل و غارت و جنگ و زلزله هیچ چیز دیگری ندارد! بگذریم از  دلایل ارتباطی و جامعه‌شناسی و سیاسی ِ پراکندن خبرهای بد که نه به درد دنیای‌مان می‌خورد و نه به درد دنیای‌مان. در جستجویی که برای خبرهای امیدبخش داشتم، برخوردم به وبسایت only-positive-news.com. یکی از اخبار آن‌را که تاثیر فراوانی بر خودم داشت برای شما توصیف می‌کنم.

بعضی از ما آدم‌ها از عمر و زمان‌مان بهترین استفاده را می‌بریم، فرقی نمی‌کند چقدر مهلت داشته باشیم. یکی از بهترین نمونه‌ها Elena Desserich است. النا دختر بچه‌ای بود که در پنج سالگی و به تشخیص  پزشکان به سرطان مغزی مبتلا می‌شود.

پدر النا در مصاحبه با WLW NEWS می‌گوید: دکترها از همان ابتدا گفتند النا فقط 135 روز دیگر زنده می‌ماند.

با این وجود النا و خانواده‌اش بهترین استفاده‌ی ممکن را از آخرین روزهای زندگی النا بردند. النا تمام روز را در بیمارستان روی نقاشی‌هایش کار می‌کرد، نقاشی‌هایی که پر بود از قلب و فرشته و خانواده‌ای خندان. حتی یکی از آثارش در گالری محلی در شهر سینسیناتی ایالت اوهایو، درست کنار تابلوی نقاشی پیکاسو به نمایش درآمد. به تدریج با رشد تومور مغزی، النا قدرت تکلم و صدایش را از دست داد، بهمین خاطر با نوشتن یادداشت با خانواده‌اش ارتباط برقرار می‌کرد.

النا در سال 2007، درست نه ماه پس از تشخیص سرطان، درحالی که روی تخت کنار مادر و پدرش دراز کشیده بود دنیای فیزیکی را ترک کرد. با اینکه والدینش می‌دانستند مرگ النا اجتناب ناپذیر است، با این وجود از دست دادن النا ویران‌شان کرد. اما مدتی نگذشت که متوجه شدند دخترکوچک‌شان هدیه‌ای بر جای گذاشته است!

پس از مرگ النا، والدینش مشغول جمع و جور کردن وسایل دخترشان می‌شوند که  ناگهان به یادداشت‌هایی برمی‌خورند که النا برایشان نوشته‌ و در گوشه و کنار خانه مخفی کرده بود. او تمام مدت روزهای آخر عمرش را صرف نوشتن یادداشت‌هایی کرده بود و آن‌ها را در جاهای مخفی و سری مثل لابلای کتابخانه، سی‌دی‌ها، روزنامه‌ها، و غیره مخفی کرده‌بود.

پدرش می‌گوید: «ما شروع کردیم به پیدا کردن یادداشت‌های او که سراسر اظهار عشق و علاقه به خانواده‌اش بود. جملاتی مثل «ماما، بابا، گریس، دوست‌تان دارم!» ما همه کاغذها را پیدا کردیم». پدر و مادر النا تمام یادداشت‌ها را پیدا کرده و خواندند اما تصمیم گرفتند یکی از پاکت نامه‌ها را باز نکنند. «ما این پاکت نامه را هرگز باز نمی‌کنیم چون می‌خواهیم باور کنیم همیشه یک یادداشت دیگر باقی مانده که هنوز آن‌را نخوانده‌ایم!»

والدین النا، کیث و بروک، به تازگی کتابی درباره‌ی زندگی کوتاه ولی امیدبخش النا منتشر کرده‌اند بنام «یادداشت‌های باقی‌مانده«  و تمام درآمد حاصل از فروش آن‌را در موسسه‌ی غیرانتفاعی‌ای که به تازگی برای کمک به کودکان سرطانی تاسیس کرده‌اند خرج می‌کنند.

نظر من را می‌خواهید، می‌گویم که حتی درمقابل بدترین اتفاق‌های زندگی، مثل مرگ فرزند هم می‌توان به نحو مثبت واکنش نشان داد. همیشه شنیده‌ایم که هرچیزی دو رو دارد، اگر این روی سکه که همیشه روی آن تمرکز دارید به رشد و خوشبختی‌تان کمکی نمی‌کند، آن روی دیگر سکه را از دست ندهید.

فرصت ما برای زندگی در این دنیا محدود است! هیچ تضمینی ندارد لحظه‌ی دیگری باشد، تصمیم با خودمان است.

مارس 7, 2010 at 12:37 2 دیدگاه

قفسه کتاب: من، خوان دپارخا

«من، خوان دپارخا»  از آن کتاب‌های کم حجم است که وقتی می‌بینی گوشه‌ی خیابان جلوی یک کتابفروشی زیبا روی زمین و با قیمت هزار تومن رها شده، دلت قلقلک می‌آید که برش داری و نیم نگاهی بیاندازی و… و بعد هم یک پست درباره‌اش بنویسی.

کتاب رمانی‌ست تاریخی، مربوط به قرن هفدهم، به قلم «الیزابت بورتون دتروینیو» که در قالب اول شخص نوشته شده است. راوی کودکی سیاه‌پوست و نیمه آفریقایی بنام خوان دپارخا است که در اسپانیا از مادر و پدری برده بدنیا آمده و سرنوشتش بردگی‌ است. او مادرش را که برده‌ی بانو امیلیا بود در پنج سالگی از دست می‌دهد و به دنبال آن بانو امیلیا نیز مدتی بعد در اثر طاعون می‌میرد و خوان با مرگ صاحبش به نقاش بزرگ «دیگو ردریگز د سیلوای ولاسکس» به ارث می‌رسد.

دیه‌گو مرد مهربان و کم حرفی است که با همسر و دو فرزند دخترش زندگی می‌کند و از راه نقاشی و آموزش این هنر زندگی می‌گذراند. وظیفه‌ی اصلی خوان کمک به اربابش دیه‌گو است ولی قلب او برای هنر نقاشی می‌تپد درحالیکه به عنوان یک برده حق ندارد هنرمند شود:

تازه فهمیدم چرا نمی‌توانستم نقاشی یاد بگیرم و خیالم را بر بوم منتقل کنم. ناراحت شدم اما از اینکه برده به دنیا آمده بودم، عصبانی نشدم. خدا می‌داند از اینکه برای ارباب و خانم مفید بودم و آنها درکم می‌کردند چقدر خوشحال بودم! مگر آزادی چه بود؟ من مزه‌ی آن‌را در جاده چشیده بودم و می‌دانستم برای یک پسر سیاه پوست آزادی چقدر دردناک است. دم فرو بستم و صندوق پارچه‌ها را از راهرو به آتلیه بردم. در آن موقع دیگر احساس آرامش می‌کردم. پس ارباب عمدا» از تعلیمم سرباز نزده‌بود، او قانونا» نمی‌توانست چنین کاری انجام دهد.

خوان در خفا به تمرین نقاشی می‌پردازد و هر روز بهتر و بهتر می‌شود. نهایتا» در اثر شایستگی‌ و استعداد و هنرش موفق می‌شود آزادی و استقلال خود را بدست آورد.

در فصل آخر کتاب با عنوان سخن آخر، نویسنده توضیح می‌دهد که نشانه‌های زیادی از زندگی ولاسکس و پارخا در دست نداشته و درواقع چیز زیادی از زندگی آن‌ها نمی‌دانسته است ولی با استفاده از شواهد موجود و اثرات هنری به جا مانده از آنان، از خلاقیتش بهره گرفته و داستان را توصیف کرده است. وی معتقد است: این دو نفر که از جوانی  ابتدا برده و ارباب بودند با هم به کمال رسیدند و تا آخر به عنوان دو یار در کنار هم زندگی کردند.

گفتنی است که خوان دپارخا، مدل مشهورترین اثر هنری دیه‌گو ولاسکس نیز می‌باشد. مایه‌ی تاسف است که در بعضی کشورها هنوز خرید و فروش برده رواج دارد! ولی خوان، برده‌ای بود که با وجود تمام محدویت‌ها و مشقت‌های رایج، خود را از بردگی به هنرمندی رساند. در آخر باید اضافه کنم، این کتاب را خانم پروین جلوه‌نژاد به زبان فارسی ترجمه کرده و انصافا» از عهده‌ی آن به خوبی برآمده است.

مارس 5, 2010 at 16:35 2 دیدگاه

ایمیل اسپم، نمایش اسپم، پدیده اسپم!

روزانه چند ایمیل اسپم دریافت می‌کنید؟ آیا از دریافت این اسپم‌ها یا هرزنامه‌ها خلق‌‌تان تنگ هم می‌شود؟ آیا برایتان پیش آمده که صندوق اسپم‌تان را پاک کنید و بعدا» متوجه شوید که یک ایمیل درست درمان را لابلای خیل اسپم‌ها از دست داده‌اید؟ تا به حال از خودتان سوال کرده‌اید منشاء کلمه‌ی Spam  چیست؟

امروز داشتم یکی از داستان‌های کلمات وی.اُ.ای. را می‌خواندم که درباره‌ی اصطلاحات کامپیوتری بود، لابلای آن به کلمه‌ی اسپم برخوردم که به نظرم جالب آمد و با خودم گفتم ارزش جستجو را دارد:

Spam موضوع یکی از نمایش‌های کمدی محبوب تلویزیونی بنام Monty Python در دهه‌ی 1970 است. داستان  نمایش این است که دو مشتری سعی دارند از منوی رستوران صبحانه‌ سفارش دهند و در این منو تقریبا» تمام غذاها همراه با یکی از محصولات گوشت کنسروی بنام اسپم می‌باشد. اصطلاح اسپم (در ارتباطات الکترونیکی و زبان عامیانه) از این نمایش کمدی برگرفته شده است.

خلاصه‌ی نمایش:

در سه دقیقه‌ی آغازین برنامه، میان پیشخدمت رستوران، با منویی در دست از غذاهایی که اکثرا» با اسپم سرو می‌شوند (اسپم، اسپم، اسپم، اسپم، اسپم، اسپم، لوبیا پخته، اسپم، اسپم، اسپم و اسپم) و خانم بان، تنها شخص حاضر در سالن که اسپم میل ندارد، بحث نصفه نیمه‌ای در می‌گیرد. علی رغم آنکه در منو غذاهای بدون اسپم هم موجود است، خانم بان در مقابل شوهر متعجب و عشق اسپم خود، غذایی اسپم دار سفارش می‌دهد و درخواست می‌کند اسپمش‌ حذف شود. نهایتا» خانم بان به جیغ و داد متوسل می‌شود که «من از اسپم خوشم نمی‌آید!»

حین جر و بحث میان این سه نفر، گروهی از وایکینگ‌های حاضر در رستوران چندین مرتبه مکالمه‌ی آنها را قطع می‌کنند و فریاد می‌زنند «اسپم، اسپم دلپذیر، اسپم فوق‌العاده، اسپم!» پیشخدمت چندبار به آنان تذکر می‌دهد ولی آنها به آواز اسپم اسپم خود با صدای بلند و بلندتر ادامه می‌دهند تا جایی که نمایش با جمله‌ای تاریخی در وصف وایکینگ‌ها پایان می‌یابد و باز هم آواز این گروه در پایان نمایش به گوش می‌رسد که می‌گویند «و اسپم، انتخاب اسپم، اسپم ویژه برای منوی اسپم، حالا اسپم، اسپم، اسپم، اسپم، اسپم، …» و این آواز همینطور ادامه پیدا می‌کند …

پدیده ی ایمیل اسپم:

چندین سال بعد، اتفاق جالبی می‌افتد، یک عده بازاریاب ایمیل‌ها و خبرنامه‌هایی به آدرس ایمیل شخصی افراد ارسال می‌کنند و  در آن پیام‌های تبلیغاتی و بازرگانی را به اطلاع می‌رسانند. در این میان، عده‌ای از کاربران اینترنت در تالارهای گفتگوی اینترنتی محض خنده از کلمه‌ی اسپم استفاده می‌کردند و مرتبا» این  نمایش کمدی را به لحن طنز آمیز در این فروم‌ها پیاده می‌نمودند، بهمین خاطر ایمیل‌های تبلیغاتی از این دست با عطف به  دلقک‌بازی (!) کاربران اینترنتی به اسپمر معروف شدند. جالب‌تر اینکه در دادگاه‌هایی که علیه اسپمرها برگزار شد، نام‌گذاری ایمیل‌های اسپم از روی نمایش کمدی Monty Python بعنوان پدیده گزارش شده است!

مارس 3, 2010 at 01:51 2 دیدگاه

دفتر خاطرات مسرت بخش

نخست؟ دفترخاطرات روزانه چگونگی مشاهدات و رویارویی شما را با رویدادهای مختلف منعکس می‌کند، و از آن برای افزایش گنجایش تجربه‌ی شادی می‌توان استفاده کرد. در گذشته دو پست در رابطه با نحوه‌ی نگهداری یادداشت روزانه نوشته‌ام (اینجا و اینجا). در این پست قصد دارم از کاربرد دفترچه یادداشت روزانه برای پی بردن به شادی های زندگی بنویسم.

خوشحالی و شادی در حصار دفترچه یادداشت روزانه کمتر به رویدادهایی که درزندگی مواجه می‌شویم بستگی دارد، بلکه بیشتر مربوط به نحوه‌ی تجربه‌ی فرآیند زیستن است. – تریستین رینر. (+)

آیا دفترچه یادداشت روزانه‌تان فقط به درد حل مشکلات‌تان می‌خورد؟ آیا در آن فقط از روزهای سیاه و تیره، احساسات سرد و غمگین، و افکار افسرده‌تان قلم می‌رانید؟ در این صورت، چرا خوشی‌ها و شادی‌هایتان را ثبت و ضبط نمی‌کنید؟ درواقع، چه اشکالی دارد که یک دفتر یادداشت روزانه‌ از شادی‌ها داشته باشید؟ بدین ترتیب اگر روز بدی را پشت سر گذاشته باشید، کافی‌ست نگاهی به یادداشت‌های مسرت‌بخش‌تان بیاندازید و شادی‌های کوچک‌تان را مجددا» تجربه کنید.

سوال؟ آیا نوشتن یادداشت روزانه از خوشی‌ها به تنهایی باعث خوشحالی می‌شود؟ به تنهایی خیر! ولی بسیاری از افرادی که دفترچه خاطرات می‌نویسند از یادداشت‌هایشان برای تغییر روحیه و نحوه‌ی درک‌شان در فرآیند کسب شادی استفاده می‌کند. برای مثال خود من، تقریبا» روزهایی که چندان سرحال نیستم سراغ فایل‌ها و دستنوشته‌هایم می‌روم تا ببینم سال گذشته یا سال‌های گذشته در همان روز چه‌چیزهایی را تجربه کردم و چه احساساتی داشته‌ام. بدین ترتیب دستم می‌آید چقدر بزرگتر شده‌ام، چه روزهای خوب یا سختی را پشت سر گذاشته‌ام، حالت روحی‌م عوض می‌شود، زاویه دیدم تغییر می‌کند و روحیه‌ام باز می‌شود.

مثال بیشتر؟ رینر به نقل از بانویی که پس از سال‌ها منفی نویسی برای نخستین بار سعی می‌کند مثبت بنویسد می‌گوید: «همانطور که در تاریک‌ روشن صبحگاه به سمت میوه‌فروشی می‌رفتیم، سراپا غرق در شادی شدم! هریک از خانه‌ها جاذبه‌ای جدید و حکایتی نو داشتند. به نظر می‌رسید رنگ‌ها با قلم‌مو به دیوارها پاشیده شده‌بود. در میوه‌فروشی هریک از پرتقال‌ها در طلب نوازش بودند …»

دقت کردید چگونه یک پیاده‌روی معمول روزانه به سمت میوه‌فروشی مبدل به شوق و احساس خوشحالی شد؟ همه‌ی اینها فقط به این‌خاطر بود که نویسنده قصد داشت نحوه‌ی ادراکش را از تجارب همیشگی‌اش تغییر دهد.

پیشنهاد؟ برای شورع پیشنهاد می‌کنم یک لیست از خوشی‌ها و موارد شادی بخش تهیه کنید. لحظات و رویدادهای شاد و خاطرات خوش زندگی‌تان را به خاطر بیاورید و یادداشت کنید. از چیرهای معمولی بنویسید که معمولا» خوشحال‌تان می‌کنند (مانند تماشای غروب) یا رویدادهای فوق‌العاده‌ای که لبخند بر چهره‌ی دلنشین‌تان نشانده‌اند. لیست‌تان ممکن است مواردی از این دست را شامل شود:

1) وقتی چمن‌های خیس را زیر انگشتان پاهایم حس کردم، گویی روی ابرهای خیالی قدم می‌زدم. انگار موجودی ماورایی بودم که با طبیعتی زنده و سرشار از حیات ارتباط برقرار می‌کردم.

2) گوش دادن به موسیقی بی‌کلام روحم را جلا می‌بخشد و وجودم را در عشق بی‌پایان غرق می‌کند. چطور می‌شود آهنگ‌سازی این چنین قطعه‌ی محشری خلق کند؟

3) امروز در پارک دوچرخه سواری کردم و به یاد بچگی‌هایم افتادم. وقتی باد خنک به صورتم برخورد می‌کرد و موهایم را در هوا پریشان می‌شاخت، احساس می‌کردم دوباره ده سالم شده است. چه لذتی داشت!

نهایتا»؟ به خودتان لطفی کنید و  آن روزهای سخت و دشوار غیر قابل اجتناب را با خواندن یادداشت‌های مسرت‌بخش‌ و بخاطر آوردن لحظاتی که در آن‌ها زندگی غرق در شادی محض است، متعادل کنید. زندگی ارزش زندگی کردن را دارد. :)

مارس 1, 2010 at 00:42 3 دیدگاه


فرم اشتراک

 فرم اشتراک

اتاق مطالعه

Hamideh Mohammadi's  book recommendations, reviews, favorite quotes, book clubs, book trivia, book lists

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.