بایگانیِ ژانویه, 2010
حرف حساب
آدمها هر وقت در نوشتن كم میآورند، سه نقطه به دادشان میرسد.
قفسه كتاب: عشق و زندگی
مدتی است هيچ مطلبی راجع به كتابهايی كه مطالعه كردهام ننوشتهام. كتابی كه به تازگی تمامش كردم فرصت مناسبی است كه گذری بر دستهی كتابخانه داشته باشيم: «عشق و زندگی – درمان بيماریهای روحی و جسمی با عشق و مهرورزی» نوشتهی دكتر دين ارنيش، ترجمهی ابولقاسم پوزش.
اين كتاب بر اساس اين انديشهی ساده ولی پرمعنا بنا شده است: بقای ما، به عنوان فرد، جامعه، كشور، فرهنگ و حتی نوع، به نيروی شفا بخش عشق، مهر ورزی و ارتباط بستگی دارد؛ چه ارتباط جسمی و چه ارتباط روحی و احساسی.
دكتر دين ارنيش (Dean Ornish)، استاد پزشكی بالينی دانشكدهی پزشكی دانشگاه كاليفرنيا، و بنيانگزار مركز پزشكی تكميلی همان دانشكده، پزشك و استاد مركز پزشكی پسيفيك در كاليفرنيا، دارای كرسی بوكزبام در طب پيشگيري از موسسه تحقيقاتی غيرانتفاعی سوساليتوی كاليفرنيا است كه خود او اين موسسه را در سال 1984 تاسيس كرده است. وی در بيست سال گذشته نوعی از تحقيقات بالينی را هدايت كرده كه برای اولين بار نشان میدهد تغييرات جامع در روش زندگی ممكن است موجب بازسازي سلامت قلب، حتی بيماری حاد كرنر قلب بدون استفاده از دارو يا عمل جراحی شود و در همين زمينه چهار كتاب پرفروش به چاپ رسانده است.
او در قسمتی از مقدمه مینويسد: تا آنجا كه میدانم در علم پزشكی، عامل ديگری را به غير از رژيم غذايی، سيگار، ورزش، فشار عصبی، عوامل ارثی، دارو و جراحی، بر كيفيت زندگی و بروز بيماریها و مرگ زودهنگام به هر علت، موثر نمیداند… عشق و مهرورزی ريشهی تمام عواملی است كه سبب بيماری و تندرستی، غم و شادی، و رنج و التيام میگردد.
فصل دوم اين كتاب با عنوان «مبنای علمی نيروی شفا بخش مهرورزی» به ارائهی مبنای علمی نيروی شفا بخش عشق، اجتماع و ارتباط عاطفی میپردازد و شماری از انبوه مطالعات انجام شده را با نتايج و دلايل و ارجاعات معتبر ذكر میكند. برای مثال اين نمونه از تحقيقات دانشگاه هاروارد را درنظر بگيريد. در اوايل دههی 1950 تعداد 126 دانشجوی سالم دانشگاه هاروارد بصورت تصادفی انتخاب شدند و به آنها فرمهايی براي تكميل داده شد كه احساس آنان را نسبت به والدينشان سنجش میكرد. در اين آزمون از آنها خواستند رابطهی خود را با پدر و مادرشان با انتخاب يكی از چهار گزينهی «خيلی نزديك – گرم و دوستانه – قابل تحمل – تيره و سرد» بيان كنند. 35 سال بعد پروندهی پزشكی اين دانشجويان را گرفته و مسائل پزشكی و روانی آنها را در اين مدت بررسی كردند. نتيجه كاملا» شگفتآور بود! 91% آنها كه 35 سال قبل فكر میكردند از رابطهی گرم و صميمانه با مادر بیبهرهاند در ميانسالی به بيماریهای وخيم شناخته شده (بيماریهای قلبی-عروقی، فشار خون بالا، زخم اثنیعشر و اعتياد به الكل) مبتلا بودند. درحاليكه فقط 45% افرادی كه معتقد بودند رابطهی گرمی با مادرشان دارند از اين بيماریها رنج میبردند. همچنين 82% افرادی كه رابطه كمتری با پدرشان داشتند درميانسالی دچار بيماریهای شناخته شده بودند، درمقابل فقط 50% درصد دانشجويانی كه رابطهی گرمی با پدرشان داشتند بيماری شناخته شده داشتند.
ارنيش، در ادامهی صدها تحقيقاتی كه برای اثبات ادعايش ذكر میكند، گريزی به داستان خود میزند و از افسردگی و آشفتگی آخرين سالهای دوران نوجوانیاش میگويد و گزينههای نادرستی كه برای سركوبی عواطفش انتخاب میكند. او میگويد در چهلمين سالگرد تولدش به اين عقيده میرسد كه ديگر نمیتواند به شيوهی پيشين ادامه دهد و به خود بگويد «شايد اگر موفقيتهای بيشتری داشته باشم خوشبختتر شوم.» چون ممكن است روزنامهها تيتر بزنند «نويسندهی كتاب استرس، رژيم غذايی و قلب، به رغم رژيم غذايی عالی دچار سكتهی قلبی شد!». از اينرو بدنبال ايدهی عشق و مهرورزی میرود.
آمازون در اين باره مینويسد: ارنيش، پس از قرار گرفتن در ردهی پرفروشترينها با كتابهايی دررابطه با كاهش استرس و اصلاح رژيم غذايی و معكوس كردن تاثيرات بيماریهای قلب فيزيكی، اينبار به سراغ «بيماریهای قلب عاطفی و روانی» رفته و دارويی كه پيشنهاد میكند از جنس «عشق و مهرورزی» است. ارنيش معتقد است كه مهربانی و عطوفت برای سلامتی اهميت ويژهای دارد و يافتههای تحقيقاتی به همراه شواهد داستانگونهی آزمايشگاهی حاكی از همين امر است.
فقط يك عروسك
تقديم به عروسكهايی كه دستكم صدتا تولد براشون گرفتم و شمعهاشون رو خودم فوت كردم و كيكهای لیلیپوت تولدشون رو هم تنها تنها خوردم، و اونها فقط نگاهم میكردن..

اگر از بين تمام عروسكهات، فقط میتونستی يك عروسك رو نگهداری،
اگر فقط يك عروسك میتونست آخرين عروسكی باشه كه تو خونهات باقی بمونه،
به كدوم عروسك توجه میكردی؟ قلبت كدوم يكی رو انتخاب میكرد؟
آيا زيباترين عروسك،
يا قديمیترين عروسك كه بيشتر از همه استفادهاش كردی؟
يا عروسكی كه وقتی خيلی كوچيك بودی بهت دادن؟
همون كه كه دندون داره و چشمهاش قهوهای درشته،
و ده تا طره موی بلند تيرهرنگ داره؟
يا اون عروسك زشت خونگی كه يكم گرون بود،
همونی كه پوشالهاش زده بيرون، و درزهاش شكافته؟
يا عروسك آلمانیه با اون چشمهای آبیسرزندهاش،
كه درست وقتی وارد قرن جديد شديم متولد شد، تا با تو باشه؟
نكنه عروسكی كه بهت ارث رسيد، و اتفاقات خارج از كنترلی افتاد
و مجبور شدی بفروشی و نقدينهاش كنی؟
يا اونی كه صبرت لبريز شدهبود و میخواستی تا خود خونه بغلش كنی،
مثل گنج نگهش داری، صاحبش بشی؟
عروسكی كه موهاش كتانی بود؟ و همينجوری بیدليل
بعنوان يه دختر كوچولو يا شايد يه پسر كوچولو، قلبت شديدا» مشتاقش بود؟
اونی كه 80 سال پيش، از خالهجونت هديه گرفتی،
همونی كه برای همراه داشتنش بیتاب بودی…
يا شايد عروسك كوچولوي پلاستيكیای كه سالها قبل بچههات باهاش بازی میكردن؟
میپرسی چرا نمیتونی همهشون رو باهم نگه داری؟
به تك تكشون نگاه میكنی،
بعضیها هديهای هستن از كسانی كه دوستشون داشتی،
و قلب غمگينت نمیتونه تصميم بگيره كدومشون رو به بقيه ترجيح بده … هريك
برای قلبت ويژه و خاصه؛
ولی وقتش رسيده كه رهاشون كنی و تو بايد غير از يكی،
از همهشون دست بكشی…اينكار بايد قبل از تمام شدن روز انجام بشه؛
موندم بين همهی عروسكهای عزيزت، كدوم رو انتخاب میكنی؟
شاعر: Sally Edwards Prescott مجله: International Doll World Magazine، می/ژوئن 1991
متاسفم، علاج ناپذير است.
اين زير ليوانی قرار بود كمكك كنه جای حلقههای ته ليوان روی ميز نمونه، حالا جای مربع چسبناك و نوچش تمام ميز رو به گند كشيده. ياد ماشين بنز قزلقردنگی شوهرخالهام میافتم كه عوض اينكه كمكحالش باشه، كمك خرجش شدهبوده. هرچی پول درمیآورد هزينهی راست و ريست كردنش میكرد، دست آخر يه روز اگزوزش تو تونل از جا كنده میشد، يه روز قالپاقش درمیاومد و با ماشين میرفت دنبالش بهش نمیرسيد، يه روز شيشهاش بالا نمیرفت، نوار كاست رو هم بايد با پنس از محفظهاش درمیاوردی و با مشت ضبطش رو روشن میكردی. هر وقت هم رانندهاش رو كار داشتی بايد از خونه میزدی بيرون تا درحالی پيداش كنی كه كاپوتش رو زده بالا و بقول خالهام تا كمر روی آل و اضاع ماشين دولا است. اگر هم ازش میپرسيدی اين ماشين چشه؟ هميشه، تكرار میكنم هميشه، تاكيد بر تشديد روی ميم همـّيشه، میگفت «شمع و پلاتشه». يكبار توی مسافرت كه خالهام بدرقم خودش و ماشينش رو به مسخره گرفته بود و از شاهكاراش تعريف میكرد، با صدای بلند اعلام كرد «ماشينمه، جونمه! باهاش پونزده نفر رو آوردم مسافرت!» و بلند شد بره روی «جونش» كاور بكشه تا بارون نره تو شمع و پلاتش و فردا وقت برگشت «پونزده نفر» رو جا بگذاره، كه يه داستان ديگه به مجموعه هزار و يك داستان طنز ماجراهای آقای ميم و بنزش اضافه نشه. بگذريم كه اين اتفاق افتاد و اون ماشين بخاطر حالا … همون شمع و پلاتش هيچكس رو به مقصد نرسوند و خالهی بيچاره مجبور شد وسط راه اتوبوس دست و پا كنه و پونزده نفر رو يه جوری برسونه خونه.
من بزرگ شدم؟ خيلی وقته ديگه از هيچكدومشوت خبری نيست. اون ماشين اسقاط شد يا هر بلايی سرش اومد نمیدونم، فقط يادمه خالهام خيلی خوشحال بود كه به قول خودش از دست اون «قلك ماتحت سوراخ» خلاص شده بود. بعد از اون ماشين ديگه باهم مسافرت نرفتيم! من بزرگ شدم، زندگیها عوض شد، بعضی آدمها عوضی شدن، اون ماشين هم عوض شد. ولی هنوز كه هنوزه من و خان داداش گاهی گوشهی خونه ياد اون ماشين میافتيم و برای هم از خراب شدنها و هل دادنها و چه و چه تعريف میكنيم و میخنديم. البته اين خنده تهش تلخه، چون خب… حتیاگه حرفش رو هم نزنيم، ذهنا» مقايسهی مردیهايی كه جاشون رو به نامردمی دادن خوشمزه نيست. جای نوچ اين زيرليوانی رو ميشه با يه دستمال نمدار پاك كرد، ولی ردی كه اعمالمون بجا ميگذارن با هيچ پاك كنندهای علاج نميشه.
چه وقتهایی زندگی میکنی؟
در راستاى بازى چه وقتهایی زندگی میکنی؟ به پيشنهاد Tenkai.
ليوان چاى مقابلم قرار گرفته و بخار خوشبويش به انگشتهايم که دور کمر نهچندان باريکش حلقه شده برخورد مىکند و احساس خوبى به من دست مىدهد… به ليست چيزهايى فکر مىکنم که باعث مىشوند از زندگىلذت ببرم، کارهايى که انجام دادنشان باعث مىشود «زندگى کنم». مىنويسم: 1) تماس بخار چاى با انگشتها.
دوباره فکر مىکنم. بياد ديروز مىافتم که با الهام قدم و دربارهى متروى سنژقمن و قهوهى سنت نمىدانم چى چى حرف مىزديم و کل پيادهروى سنگفرش را گز مىکرديم و مثل جامعهشناسان بحرانهاى مهلک اجتماعى را سبک سنگين مىکرديم و هر از گاهى يکى را مىگذاشتيم و سط و زير زيرکى بهش مىخنديديم و از اينکه بنوعى ول مىگشتيم، احساس خوبى بهمان دست دادهبود. مىنويسم: 2) قدم زدن.
ياد باران هفتهى گذشته مىافتم، وقتى که نيمه شب شروع کرد به باريدن و من کتاب «کارتپستال» را که مشغول مطالعهاش بودم همراه با چشمهايم بستم و توى سکوت نصفه شب گوشسپردم به صداى دلنشين قطرههايى که مىخورد به شيشه و بعد چراغ مطالعه را خاموش کردم، چشمهايم باز کردم، پتو رو تا زير گردنم کشيدم، و به باران اجازه دادم هرچقدر مىخواهد شيشهى پنجره را کثيف کند ولى درعوض تا خود صبح ببارد و باران هم معامله را پذيرفت و تا خود صبح باريد. مىنويسم: 3) باران.
دوباره فکر مىکنم، باد… بچه که بودم همیشه دوست داشتم سرم را از شیشه ماشین بیرون ببرم و بگذارم باد نفسم را بگیرد و موهایم را بکشد طرف خودش، مادر بگوید «سرت را بیاور داخل» و من بگویم «چی ؟» …. ونگاهم را بدوزم به مغازه ها که می دوند دنبال هم. و من تند تند اسم هایشان را بخوانم و باد نفسم را بگیرد و موهایم را به عمد بیاورد روی چشمهایم که از نیشگون مادر پر از اشک شده است. و راننده غر بزند و بگوید پنجره را بکش بالا. و من آرزو کنم کاش جلو نشسته بودم که پنجره اش به خاطر دادن پول همیشه پایین است، و باد می تواند دستش را داخل بیاورد و تا بی انتها ترانه های من را فوت کند به آدمهای بی حوصله ای که از ماشین هایشان نگاهم می کردند. مىنويسم: 4) تماس باد با صورت.
… ليست به طرز ناباورانهاى به درازا کشيده. آنقدر که آن وسطها شمارشش از دستم در رفته و حساب را رهاکردهام و فقط نوشتهام. حالا حتى نمىدانم چند مورد هست که باعث مىشود «زندگى کنم». با صداى بلند مىخوانم: 1) تماس بخار چاى با انگشتها. 2) قدم زدن. 3) باران. 4) تماس باد با صورت … اينجا که مىرسم مىايستم، توى هيچکدام از اين شمارهها صحبت از پنجرهى باز ماشين، ملاقات نيمهشب قطرههاى باران با شيشه، قهوهى سنژقمن و عطر ارلگرى نيست! حالا هيچکدام باعث نمىشوند احساس لذت و زندگى زير پوست مهتابىام موج بزند. راست گفتهاند که همهچيز به نگاه بستگى دارد، چشمها را بايد شست، زيبايى بايد در نگاه آدم باشد نه در آنچيزى که به آن مىنگرد… انگشتهاى دست چپم روى کنترل آ مىلغزد و دست راستم ضربهاى روى ديليت مىنوازد؛ کل نوشته به طرفةالعينى پاک مىشود. يک قرص نعناعى مىگذارم در دهان، ليوان چاى را برمىدارم و چاى ولرمش را سرمىکشم، بخار لاجون ارلگرى مىپيچد توى بينىام و من با طعم نعناع و عطر بخار چاى زندگى مىکنم.

نگهدارم آن است که من مىدانم
از اينهمه جر و بحث خسته مىشوم، کفشهايم را مىکنم و بدون تعويض لباس، روى زمين دراز مىکشم. چشمهايم را مىبندم، بين نوارهاى ذهنىام دنبال خاطرهى دلنشين مىگردم تا جايگزين ناجوانمردىهايى که امروز ديدم کنم. خيالم برمىگردد به آندور دورها، وقتى مىنشستم کنار دستش و چشم مىدوختم به دهانش و سراپا گوش مىشدم تا حتى يک کلمه از قصههايش را هم دست ندهم. گوشهايم را تيز مىکنم بلکه بشنوم کدام حکايت را تعريف مىکند:
لباس درويشىاش را پوشيد و راهافتاد. (فکر کنم حکايت سليم جواهر فروش است) هوا تاريک بود، ولى از دور کورسويى ديد و به طرف آن حرکت کرد. فرياد زد «ياحق! ميهمان نمىخواهى؟» پاسخ آمد «بيا تو درويش، ميهمان حبيب خداست». وارد شد، کشکول گدايىاش را کنارى گذاشت و روبروى صاحبخانهى خسته ولى خوشرو نشست. (شايد حکايت راه و بيراه باشد؟) مرد مختصر غذايى داشت، همانرا قسمت کرد و گفت «بيا اى درويش، از تمام دار و ندارم همين چند لقمه مانده که آنرا هم تقديم تو مىکنم. خدا بزرگ است.»
شاه عباس لقمهاى برداشت (خودش است! حکايت شبگردىهاى شاه عباس!) و پرسيد «دلخستهاى مرد. چه شده؟» مرد آهى کشيد و پاسخ داد: «حکايتش دراز است.» «مىشنويم، بسم الله» «دو شريک بوديم و دو دوست. کار و بار دوست بالا گرفت و درمدت کوتاهى صاحب مکنت شد. از او پرسيدم چهکردى؟ مرا باخبر کن بلکه فضل الهى شاملم شود و سرمايهاى بهم بزنم. گفت هرچه داشتم فروختم و نعل اسب خريدم و به اصفهان سفر کردم، کارم گرفت و اين سرمايه نصيبم شد. من ِ ساده دل ِ خوش باور تمام دار و ندارم را مبدل به هزاران نعل اسب کردم و آمدم به اصفهان. امروز سومين روزى بود که مردم شهر با استهزاء مرا نشان هم مىدهند و به نعلفروشىام مىخندند. آخر کيست که نعل اسب بخرد؟»
شاه عباس لبخندى زد و پرسيد «اگر فردا شاه دستور بدهد کل سپاهش نعل اسبهايشان را عوض کنند چه؟» «تو هم مرا ريشخند کن، مانعى ندارد، درويش چه فرقى با عوام مىکند؟»
صبح فردا شاه دستور داد کل سپاه نعل اسبها را نو کنند تا شاه از همگى سان ببيند و پاداش دهد. سواره نظامها پشت حجرهى نعلفروش صف مىکشند و تمام نعلها را مىخرند به نحوى که هنوز نيمى از لشکر نعلدار نشده، دارايى نعلفروش تمام مىشود. پس از چند روز شاه دومرتبه با لباس درويشانهاش…
(صداى تلفن نوار ذهنىام را پاره مىکند، آنقدر اهميت نمىدهم تا نفسش بند مىآيد و ساکت مىشود. از ذات اقدس ملوکانه پوزش مىطلبم که مخلّ گردش شباهنگامشان شدهام، تقصير عوام است که بىموقع تلفن بدست مىگيرند و ملاحظه سرشان نمىشود) پدربزگم ادامه مىدهد:
پس از چند روز شاه دومرتبه با لباس مبدل به همان حجره سر زد. «ياحق!» «بيا تو درويش!» شاه با چهرهاى متفاوت روبرو شد. مرد از خوراکش به درويش تعارف کرد و درپاسخ به سوال او گفت «حکايتش که طولانيست، همينقدر بگويم که از سر عناد به شريکم گفتم براى نعلفروشى به اصفهان بيايد، دست برقضاء پيشنهادم باعث شد بجاى فقر، مکنت به او روى آورد. اين شد که تمام سرمايهام را که صدها برابر رفيقم بود فروختم و نعل خريدم و راهى اين شهر شدم، گويا نيمى از سپاه شاهعباس هنوز نعل نو بدست نياوردهاند!» شاه لبخندى زد و گفت «اگر ورق برگردد و شاه امر کند همگى نعلها را پس بياورند چه؟» «زبان به دهن بگير! اين چه نفوسى است؟ خودت را مسخره کردهاى يا مرا؟ روزد اين حجره را ترک کن!»
شاه عباس که بخوبى از بدذاتى اين رفيق خبر داشت، صبح فردا دستور مىدهد همگى نعلها را پس دهند والا توبيخ خواهند شد. سپاهيان دوباره مقابل حجرهى قبلى جمع مىشوند و نعلها را مقابل فروشنده مىريزند و در پاسخ به قسمها و التماسهايى که مىکرد و مىگفت فروشندهى اين نعلها نيست، پول خود را از او پس مىگيرند.
دخترم! خدا روزى نادانان چنان سازد که صد دانا در آن حيران بمانند!
نوار ذهنى به پايان مىرسد. همراهش خستگى و کلافگى من هم رنگ مىبازد. شايد آقاى مدير خيال مىکند از من مىدزدد و بجيب فرو مىکند بىآنکه آب از آب تکان بخورد، ولى «گر نگهدار من آن است که من مىدانم/شيشه را دربغل سنگ نگه مىدارد»
…..~> مُخترع!
حکايت کردهاند که روزى حاکم شهر از همنشينهايش خواست تا هرکه هر غذايى بلد است بپزد، دستورالعملش را بنويسد و به او بدهد چون درنظر دارد يک کتاب آشپزى تاليف کند تا بدرد همگان بخورد. هرکه هرچه مىدانست نوشت تا نوبت به يک شخص عادى رسيد. او دهان باز کرد و گفت: «من غذاى تازهاى اختراع کردهام! سير و عسل را باهم قاطى کنيد و بپزيد.»
حاکم با شنيدن اين اختراع، دستور داد مرد را به صرف صبحانه دعوت کنند. آشپزها کاسهاى سير و عسل پخته، مقابل او گذاشتند و همگى همراه حاکم خيره خيره به مرد چشم دوختند. مرد قاشقى بدهان گذاشت، حالش منقلب شد و دست از خوردن کشيد.
حاکم پرسيد: «مگر اين غذا را خودت اختراع نکردهبودى؟ چه شد که چهرهات در هم رفت؟»
مرد جواب داد: «چرا! اختراع کردهبودم، ولى تجربه نکردهبودم.»
نتيجه؟ اگر آدرس را نمىدانيد، اگر اسم خيابانى را که رهگذر مفلوک از همهجا بيخبرى مثل من از شما مىپرسد تا به حال به گوشتان نخورده است، اگر اصلا» بچهى آن محل نيستيد و از بخت بد رهگذر مفلوکى مثل من اين اولين باريست که در آن محل حضور پيدا کردهايد، شما را به همهى مقدسات قسم، يک سيلى محکم در گوش رهگذر مفلوک بنوازيد ولى از خير اختراع آدرس و مسير بگذريد. قسم به شمس و قمر و ليل و نهار، خدا را خوش نمىآيد شاهکارترين اختراعاتتان درست در زمان و مکانى به ذهن مبارک خطور کند که رهگذر مفلوکى مثل من در همان زمان و مکان سرگردان شده است.
چشم برهم زدنى
فقط يکبار فرصت زندگى دارى تا هرچه مىخواهى با آن انجام دهى. صد سال ديگر هيچکس اشتباهات ابلهانهات را بخاطر نخواهد آورد، پس تا وقتى فرصتش را دارى خودت را ريشخند کن؛ چون اگر تمام عمرت را تلاش کنى تا به «باحالترين بچه» ممکن مبدل شوى، هرگز احساس شادى و رضايت از خود پيدا نخواهى کرد.
پ.ن.:سال 2010 ميلادى آغاز شد، يادمان باشد دو ماه و نيم بيشتر به پايان سال 1388 خورشيدى نمانده است. کليشهى «چشم به هم بزنى گذشته» هنوز که هنوز است مصداق دارد.